دلنوشته های من و عشق غیرممنوعم!

وقتی باران عشق باریدن گرفت هرگز چتری بر ندارید .

دلنوشته های من و عشق غیرممنوعم!

وقتی باران عشق باریدن گرفت هرگز چتری بر ندارید .

دوباره آفتاب می شود

" تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده‌ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها ... "


این شعر فروغ را بارها و بارها خوانده م

با آهنگی وزین از قافیه ها و آواها


اما از وقتی قرار است تو بیایی

این شعر را با تمام وجود لمس کرده ام

تک تک کلماتش را مزه مزه می کنم

و به تولدی دیگر رسیده ام


"صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده‌ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان..."


از وقتی قرار است تو بیایی

تازه می شنوم صدای بال فرشتگان برفی را

تازه می فهمم در کهکشان بودن و بیکران بودن را

تازه درک می کنم که عشق جاودان و تکرارنشدنی را


"به راه پر ستاره میکشانیم

فراتر از ستاره مینشانیم

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم"


قرار است که تو از دوردست ها دوباره بیایی

قرار است که دوباره آفتاب لحظه های من طلوع کند

قرار است دوباره همنشین لحظه های هم شویم

قرار است یک دل سیر به آغوشت بکشم و ببویمت

قرار است دوباره از ته قلبم بخواهم که نروی که دور نشوی

قرار است که دوباره و دوباره شاعر شوم، عاشق شوم، متولد شوم