روزهایم بی لبخند تو گذشت
شبها بی شب بخیر گفتنت خوابم برد
شنبه ام بی دیدارت سپری شد
اینجا کسی بوی تو را نمی دهد
اینجا کسی لبخندش به مهربانی تو نیست
اینجا دستی به گرمی دستان تو نیست
اینجا من تو را کم دارم
دلم می خواهد بازگردم
به همان آغوش و گرم و صمیمی
و به همان دوستت دارم های بی یهانه
دلم برای با تو بودن تنگ است
برای صدایت
برای نگاهت
و برای قلبت
همانی که از آن من است
همیشه و همیشه
راستی !!!
گفته بودم دیدار نزدیک است ؟!؟
هیچ می دانی به پایان این سفر نزدیک می شوم
و هر لحظه به حضور تو نزدیک تر.....
منتظرم باش
به زودی زود....
امروز شنبه
همه چیز به یاد تو شروع شد
وقتی از خواب بیدار شدم
وقتی عطری که تو برایم خریدی را زدم
وقتی از خانه بیرون آمدم و کسی نبود که صبح را به او خوشامد بگویم
وقتی کرایه تاکسی را حساب می کردم و به جای کیفم جاکلیدی که تو برایم خریدی توی دستم آمد
وقتی به سر کار آمدم و در لیوانی که به من داده بودی چای خوردم
وقتی به کمدم نگاه کردم و یادگاری های تو را در آن دیدم
وقتی کامپیوترم را روشن کردم و کسی نبود که اولین لبخند صبحگاهی ام را تقدیمش کنم
تازه اول صبح است و این همه خاطره
الان می فهمم که من و تو چگونه در هم تنیده شدیم
و چگونه زندگی مان به هم وابسته شده است
تازه اول صبح است و تا شب هزارن چیز است که مرا به یاد تو می اندازد.
راستی گلدانت را هم یادم نرفته
که در جلوی من قد کشیده است
و یادآور عشقی است که بین ما به وجود آمد و رشد کرد
هنوز وقت ناهار مانده است و بی تو بودن
یادش به خیر آن نگاه های مخفیانه و پیام های عاشقانه
و سخت ترین لحظه ساعت 4 است که همیشه وقت رفتن بود
و وقت رسیدن
و امروز وقت رفتن می رسد و من باید تنها و بی تو بروم و به یاد تو
راستی جایت اینجا چقدر خالی است
بهتر بگویم تو که نیستی اینجا خالی است
دلم نگاهت را میخواهد
دلم دستان ظریفت را می خواهد
دلم بوسه می خواهد
دلم تو را میخواهد...
از شکستن این دل کوچک من نگران مباش
خیلی وقت است که دیگر بزرگ شده ام
یادم می آید در جایی خوانده بودم:
می خواهم عروسک وار زندگی کنم
تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند
تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم
تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم
اما نه …...
چه خوب است که همین انسان خاکی باشم
اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد
و اکنون من نیز
این دل شکسته ام را با محبت بی دریغت ترمیم می کنم
و همچون عروسکی به آغوش مهربانت پناه می آورم
و بدان که دلتنگی در کوچه های ذهن من نیز پرسه می زند
و آرام آرام تو را زمزمه می کنم....
دوستت دارم ای همبسته ی جدای من !
حالا که از من دور شدی کم کم داره یه چیزایی دستگیرم میشه
دارم حس جدیدی رو تجربه می کنم
حس دلتنگی کشنده
حس خالی بودن از نفس
حس نداشتن مهم ترین دلیل زندگی
وقتی با ناراحتی از من جدا شدی
فکر می کردم حالا دوری تو رو راحت تر تحمل می کنم
ولی خیلی نگذشت که فهمیدم که اشتباه کردم
درست زمانی که داشتی از من دور می شدی
دلتنگی سراسر وجودم را گرفت .
و اکنون تنها دلخوشی من شده انتظار خبری از تو
نمی دانم اسمش چیست؟
دلتنگی
عاشقی
جنون...
هر چه هست شیرین است .
دیگر موسیقی هم مرا آرام نمی کند
همه صدا ها تمام می شود ولی باز صدای دلم بلند است که بهانه می گیرد
بهانه تو را
هی غر میزند
هی داد می زند
پس کی از سفر بر می گردد؟!
نمی دانم چرا اینقدر زود دلم برایت تنگ می شود.
تو که از جان هم به من نزدیک تری.
تو که در نفس هایم نفس می کشی
و از چشم من دنیا را نگاه می کنی...
نه غرش موجی و نه بیقراری قایقی
بر روی آب برای رسیدن به ساحل.
که تو خود ساحلی هستی بی پایان
دورادور این بیکرانه تلاطم های گاه و بیگاه.
و زورق سرگردانی ام را، از اسارت جوش و خروش های سر به هوا نجات دادی.
نمی شود درک کرد.
نمی شود فهمید ، راز این دلتنگی را
این روزها اگر بغضی ترک می خورد.
اگر غمی جدید زائیده می شود.
اگر آهی از تارهای داغدیده ی سازم بر می خیزد.
بدان همه برای توست.
برای تویی که نمی دانم روزی خواهد رسید که چشمانت از آن من شوند.
و من چشم انتظار آن لحظه، هر گاه به آسمان نگاه میکنم، صدایت می زنم.
نه با نوای زبان که با نوای دل.
چرا که تو درون منی و دیگر نیازی به آوا و کلام نیست.
نمی دانم کجایی
هر کجا هستی هر چقدر دور
فریاد می زنم
فریاد بی صدا
عشق ممنوع من عاشقانه عاشقت هستم...
کسی میدونه آدم وقتی با کسی که دوستش داره
و داره یه خوراکی خوشمزه می خوره
چون یارش رو دوست داره خوراکی خوشمزه اس
یا چون خوراکی شیرینه همراهش رو خیلی دوست داره؟!؟!!؟
چقدر با تو بودن خوبه
چقدر خوشمزه اس
چقدر شیرینه
حتی اگه کم باشه
چند قدم
همین نزدیکیا
چه لحظه های شیرینی هستن
این خاطرات با تو بودن
دست در دست تو داشتن
نرمی لبهات
و آهسته آهسته
گرمی بوسه هات
چشم در چشم هم
و سرشار از مهربانی
و سیراب از دوست داشتن ...
می دونستی این لحظات
خوب و شیرین و نرم و پر مهر می گذره
و وقتی مجبور میشم ازت دل بکنم
تو تمام عشقت رو در نگاه مهربونت خلاصه می کنی
و آروم آروم در گوشم می گی که دوستم داری
اندازه ی دنیا
و من
همین رو تا دیدار بعدی توی قلب کوچکم نگه می دارم
تا دوباره به شیرینی لحظه های با تو بودن برسم
هر چند کوتاه
هر چند همین نزدیکی
ولی شیرین و خوشمزه !!!
باز از تو می نویسم
باز هم قطره ای از دریای وجودم را
در قالب کلمات
بر روی صفحه می آورم
همیشه حرفهایم را
با زبان نگاه برایت می گفتم
اما امشب می خواهم با زبان قلمم برایت سخن ساز کنم
امشب می خواهم برای بار دیگر به تو ثابت کنم
هر لحظه از زندگیم
تو را فریاد می زند
امشب با زبان اشک هایم
این دانه های شفاف
که از اعماق وجودم جاری می شوند
با تو سخن می گویم
هیچ می دانستی
صفحات این دفتر دوستیمان
هر روز با رنگ تازه ای از عشق ورق می خورد
و من مانده ام که چگونه می توانم
بار این عشق بزرگ را به مقصد برسانم
دوست دارم در کنار هم بهترین لحظه ها را تجربه کنیم
دوست دارم طراوت عشق در چشمانمان موج بزند
دوست دارم دستهایمان مملو از عشق و موسیقی باشد
دوست دارم شبها بی حضور تو خاطراتمان را مرور کنم
و چشمانی را به یاد بیاورم
که مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند
و من بی قرار برای استشمام عطر تو
تشنه ی آغوشت می شوم
و لب های گرمت
که بوسه می زند
سرخی گونه هایم
و نرمی لبانم را
کاش می شد لحظه ای آرام
در کنار تو
عشق را در آغوش کشید
کاش می شد
با تو به همه چیز برسیم
و من فریاد خواهم زد :
قلبم را به تو باخته ام
اما از صمیم قلب دوستت دارم
هر چه به تو نزدیک می شوم دیوانه ترم می کنی
عاشق ترم می کنی
این روز ها جاذبه ات دو چندان شده است
می دانم چرا
این رو ز را فراموش نمی کنم
روزی که همه چیز برابر بود پنجاه پنجاه !
بوسه ها نوازش ها حتی آغوش گرم و آرامش
خودت می دانی که مدت هاست منتظر این روز هستم
وای که این جریان صمیمیت دارد مرا با خود می برد.
صمیمیت همراه با آرامش محض و خالص.
این شاهکاری است که خودم کشف کردم
خودم زنده کردم و پرورش دادم
و به آن افتخار می کنم
وقتی سر روی شانه هایم می گذاری
دوست دارم بلند بلند آواز بخوانم
"منو حالا نوازش کن همین حالا... "
و باز ترانه ها به پایان می رسد
و من همچنان با صدای بلند تو را فریاد می زنم
این فریاد بی صدا را فقط تو خواهی شنید
حتی اگر از همین جا از این دور دورا فریاد بزنم
چشمانت را ببند
می شنوی صدایم را که می گوید :
عشق من آیا برای همیشه مال من می شوی؟؟
هر وقت دلم می گیرد
به اینجا می آیم
در این شبها
شهاب سنگی می شوم، شعله ور
که دلم می خواهد به زمین برسم
به کنار خانه ات برخورد کنم
و همانجا ماندگار شوم
شاید بعدها
هنگام عبور از کوچه
یک لحظه نگاهت مرا نوازش کند
با تعجب و اندکی لبخند
و مرا شکل آرزوهایت ببینی
یا شبیه یک قلب
و با خودت فکر کنی
آه ، تازه مرا یافته ای
و با عشق و صبوری
دوباره مرا از نو بسازی
نگران شکستنم نباش
این شهاب سنگ برای شکستن است
این را من می خواهم
و می خواهم تو نیز این را بخواهی
تو فقط بگو چگونه
با کدامین دست .... ؟
با کدامین آهنگ .... ؟
با کدامین دل .... ؟
و این را نیز بدان
گر چه برای تو می شکنم
اما
اگر تو را داشته باشم
شکست ناپذیر خواهم شد...
اجازه هست با تو عاشقی کنم؟!؟!
فکرت از سرم نمی رود
به یادت آهنگ گوش می کنم
همه آهنگ ها تو را به یاد من می آورد
"وقتی نگاه کنی دیوونه می شم"
همه آهنگ ها حرف دل من را می زند .
"حالا که هستی و ..."
هیچ می دانستی زمانی که نیستی هستی
و زمانی که هستی دیگر هیچ چیز نیست
"همین عادت با توبودن هنوز لحظه لحظه ام با تو خوشه"
همه آهنگ ها تمام می شود ولی یاد تو همچنان در وجودم موج می زند.
همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باشم من رو میکشه
فال حافظ زدن امروز دگر کار من است
چون که حافظ همه آینه افکار من است
صحبت از دل که براید به دل بنشیند
سخن چون شکرش لعبت گفتار من است
بوی شعرش به مشامم چنان خوش آید
گویی عطرش ز عطاری عطارمن است
بی می و باده به بیتی همه را مست کند
او که در جام می ام باده ایار من است
در ثریا به غزل عقد فلک رابندد
در زمین وصل وصال من و دل دار من است
همچو گل در دل خاضع غزل رویانید
غزل حافظ شیراز گل بی خار من است
چه می خوای از من
چه می کنی با من
چه نقشه ای توی سرت است
که هر روز مرا عاشق تر از دیروز می کنی
نمی دانم
دست خودم نیست
از اختیار من خارج است
این کششی که به سوی تو دارم
و این فاصله ای که از بین می رود.
این روز ها دوست داشتنی تر هم شدی
خودت می دانی چرا
نقشه ات دارد جواب می دهد
و دل من دیگر مال خودم نیست
شاید روزی که خیلی دور هم نیست
توبه ام را بشکنم
و با افتخار تو و خودم را به آرزوهایمان برسانم
و فریاد بزنم:
ای زیبا ترین گناه تاریخ
عاشقانه دوستت دارم. . .
لحظه هایی که با تو سپری می شوند
همین لحظه های کوتاه
مثل همین امروز
مرا بیشتر دوستدار تو می سازد
همین امروز
که دستهایم
در گرمای دستهایت غرق می شوند
همین امروز
که زندگی می شوی
و در رگهایم جاری
همین امروز
که هرم نفس هایت
نوازشی می شود بر روی گونه هایم
اگر امشب قلمم هوس رقصیدن می کند
اگر اندیشه ام رنگ طراوت می گیرد
اگر فعل بودن را عاشقانه صرف می کند
اگر از با تو بودن می نویسد
از با تو شاد بودن
از لبخند زیبایت
لبخند لبانت و دیدگانت..
تنها تو می دانی
که طنین آرامش بخش آغوشت
دریای بی کران عشق راستینی است
که شیداتر می سازد
دل آشفته ام را.....
در این روزها
که دلت
از این آدمهای رنگی و سایه های تیره
به درد آمده
و نگاهت
که بی حوصله و غریب
به هر سو می نگرد
و دستانت
که زیر پوستی از تنهایی
در جستجوی گرمای آسمانی است
به پنجره ی خانه ی من چشم بدوز
مرا در قاب پنجره خواهی دید
که برایت عطر آرامش می پراکنم
و شعر می خوانم
گرم و آرام و بلند
و از خاطره هایمان می سرایم
به زبان موسیقی
تا در ساحل اطمینان اندکی بیاسایی
خاطرت جمع عزیزم !!!
من همیشه برای در کنار تو بودم
در همین حوالی
سبدی آرامش همراه خود می آورم
...
این روز را به خاطر خواهم سپرد
روز همراهی روز صبوری و روز مهربانی تو
خوشحالم که درست را خوب آموختی
و خوشحال از اینکه تو را دارم
دیروز دستانت چه جادویی شده بود
و چه انرژی به من میداد
آن دستان ظریف و این همه مهربانی
این همه عشق
دیگر دستانت سرد نبود
و برعکس این دستان من بود که به گرمای دستانت نیاز داشت
و نگاهت که چراغ دل مرا دوباره روشن کرد
آهای همیشگی ترینم
تمام فعلهای ماضیم را ببر
چه در گذر باشی چه نباشی
برای من
استمراری خواهی بود
من هر لحظه تو را صرف میکنم..
بیا که جز به رنگ تو ، دگر سحر نمی شود