دلنوشته های من و عشق غیرممنوعم!

وقتی باران عشق باریدن گرفت هرگز چتری بر ندارید .

دلنوشته های من و عشق غیرممنوعم!

وقتی باران عشق باریدن گرفت هرگز چتری بر ندارید .

سیب ممنوع من

نگاه کن ببین

 چگونه گیسوان حوای من حرام است

من رانده شدم از بهشت

و به دنبال تو می گردم 

تا سیبی را که معصومانه از باغ ربودم

و دربان بهشت نفهمید با تو قسمت کنم

 
با تو که می خواستی در این

 هزاره ی تردید

 در عطر گیسوان من عشق را تنفس کنی

 

نگاه کن ببین

چگونه من و تو سیب ممنوع را گاز زدیم

و از بهشت رانده شدیم

و در زمین هزاران عشق به پای هم ریختیم


حوای من

بهشت را نمیخواهم

هوری بهشتی را نمیخواهم

زیرا هیچ هوری به زیبایی تو نیست

و هیچ بهشتی به پای زمان های با تو بودن نمی رسد


سیب ممنوع من

نمیدانم خوشمزگیت به خاطر ممنوعیتت است

هرچه هست طعم آن برای همیشه زیر زبانم مانده است

و دیگر هیچ سیبی برای من خوشمزه نیست

و دیگر هیچ سیبی به جز تو را نمی خواهم


محبوب ممنوع من

پیش من بمان

تا آخر این دنیای خاکی

تا آخر جهنمی که با هم به سوی آن خواهیم شتافت


تا ابد...


لحظه های نورانی

 

در این روزها که با معبودت راز و نیاز می کنی 

 در این شبها که بیدار زمزمه می کنی 

ذکر آرامش بخشت را  

و سایه ی عشق الهی را 

بر زندگی ات حس می کنی 

 

در این روزها و شب ها 

که عبادت کردنت خواستنی است 

 

در این سحرهای نورانی 

و افطارهای پر برکت 

این من کوچک را نیز به یاد بیاور

 

در این روزها که نگاهت گرمتر شده  

و لبخندت مهربانتر  

در این روزها که مسافری 

از تو می خواهم مرا هم با خود ببری 

به قله های معنویت 

و دستانم را در دستانت بگیری  

تا دعایت در حقم مستجاب شود 

 

ای مهربانترینم 

می ستایمت 

بخاطر اعتقادات پاکت می ستایمت!!!

یک روز...

یک روز به خواسته ام می رسم
فوقش خدا مرا می برد جهنم
فوقش می شوم ابلیس
آنوقت تو هم به خاطر این که با یک « ابلیس » بودی
جهنمی می شوی
جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و هر روز می بوسمت
وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم

یک روز در آغوش می کشم تو را
می خندم و می بوسمت
گریه می کنم و محکم فشارت می دهم
یک روز می آید که از آن روز به بعد
من هر روز می بوسمت
لبهایم را می گذارم روی لب هایت
و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت
تو احتمالا سرخ می شوی
و من هم که پیش تو همیشه سرخم


یک روز کنارت می خوابم پنهان کردن هم ندارد
مثل خنده های تو نیست که مخفی شان می کنی
یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود
مثل نجابت چشمهای تو است
وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند
عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود

یک روز می بوسمت
یکی از همین روزهایی که می خندانمت
یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم : می بوسمت
و بعد ، تو احتمالا لبخند می زنی
و من هم که به رویای خود می رسم

یک روز می بوسمت
یک روز که باران می بارد
یک روز که چترمان دو نفره شده
یک روز که همه جا حسابی خیس است
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ
آرام تر از هر چه تصورش را کنی
آهسته می بوسمت

یک روز به تو می رسم
هر چه پیش آید خوش آید
حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم
دلم ترسیده
که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی
آخر حالا آن قدر دوست داشتنی شده ای که برای خیلی ها  آرزو شدی 


و در آن روز

با تو در آسمان خواهم رقصید



بهانه ی دوست داشتن تو

  

 

برای دوست داشتن تو  

    برای با تو ماندن 

         برای عاشقی کردن
بهانه نمی خواهم
 

 

همین که دوستم داری 

همین که دلتنگ می شوی 

همین که سلام می دهی 

همین که به دیدارم می آیی 

همین که دلواپسم می شوی 

همین که دستانم را می گیری 

همین که با من می مانی 

همه ی اینها بهانه است 

برای عاشق تو شدن 

دوست داشتنت 

و با تو ماندن 

 

چه زیبا می گویی دوستم داری 

چه صادقانه می پذیرم  

 

چه صبورانه از آرزوهایت برایم می گویی

چه خیال انگیز آرزوهایت همه ی زندگی من می شود 

 

 چه معجزه گر بر روی اشتباهاتم قلم می کشی 

چه رنگارنگ آمدنت را نقاشی می کنم  

 

چه صمیمانه آغوشت را برایم باز می کنی 

چه کودکانه در آغوشت جا می شوم 

 

 چه شیرین بی تابم می شوی 

چه ساده دلتنگی می کنم 

 

چه سخاوتمندانه به رویم لبخند می شوی 

چه بی قرار به نزدیکی تو می آیم 

 

چه مهربان نوازشم می کنی  

چه آهسته به خواب می روم

  

چه زود به من وابسته شدی 

چه زود به تو وابسته شدم 

  

من  

برای عاشق تو شدن 

بهانه نمی خواهم

رویای من

دیگر تو را میان غزل هایم در قالب خیال نمی خواهم

رویای من بدل به حقیقت شو غیر از همین محال نمی خواهم


یا با تو می رسم به بلندایم یا بی تو محو می شوم از دنیا

دریایی و جنون تو را دارم موجم که اعتدال نمی خواهم


افسانه نه ! ولی غزلی هستم در اوج عاشقانه گی اش کوتاه

در عاشقی شبیه خودم هستم از قصه ها مثال نمی خواهم


آینده ام تو هستی و بختم را در عمق چشمهای تو می بینم

حالا که چشم های تو را دارم از شعر و قهوه فال نمی خواهم


پایان این رقابت بی پایان وقتی رقیب ها همه جا ماندند

جز دست حلقه کرده ی تو دیگر بر گردنم مدال نمی خواهم


با تو خوشم اگر چه حرامم شد جز غم هر آنچه روزی من بوده است

می خواهمت به قیمت ایمانم ، نه! روزی حلال نمی خواهم

تا ابدیت با ممنوعیت...

 

 

دستانم دستانت را 

         نگاهم نگاهت را 

                روحم روحت را  

             چشمانم چشمانت را 

                                  تنم تنت را 

                     و نفس هایم نفس هایت را  

می خواهد ...

  

 

از نردبان دلتنگی بالا می روم 

به آغوش گرم تو می رسم 

همانجا ساکن می شوم 

و آن وقت 

انگشتانم 

تو را فریاد می کند 

که چقدر جای انگشتانت 

بین انگشتانم خالی است 

و به تو نزدیک تر می شوم 

غرق می شوم در عمق چشمانت 

و با خیالی آسوده 

به تو تکیه می کنم 

به تو که داشتنت خوشبختی است 

و چشمانم را که می بندم 

بی هراس 

در تو گم می شوم 

تا ابدیت با ممنوعیت....

ا

صیاد

جادوی من تویی

تو مرا با عشق جادو کردی

من عاشق شدم

دیوانه و مجنون


عاشق شیطنت های تو ام

عاشق بچه گی کردنت

عاشق عاشق شدنت

و دل بستنت


این منم که اسیر بوسه شدم

اسیر دستان ظریفت

و نگاه قشنگت

و شیطنت بچه گانه ات


لبخند بزن

که شادی تو بزرگترین هدیه برای من است

و هدف من

و بدان در کنارت هستم

همیشه و همه جا

در برابر همه سختی های روزگار


به من تکیه بده

محکم پشتت هستم

و در کنارت

خیالت راحت


یادت نرود

                قولت را

                               و عشقم را...


معجزه گر

 

 

چه جادویی نهفته است 

      در گرمای دستانت 

             در مهربانی نگاهت 

                      و در شیرینی لبخندت 

 

چگونه معجزه می کنی 

       این دل نا آرامم را 

             این روح بی قرارم را 

                   و این ذهن خسته ام را 

 

چگونه درمان می کنی 

    دردهای روزگارم را 

           سختی های کارم را 

                    نامردی اطرافیانم را  

 

چه می کنی با من؟

 

تو چه هستی؟ 

  یک لالایی زمزمه وار 

        یا یک نوشیدنی مست کننده 

                      و یا یک جادوی اساطیری  

 

و بوسه هایت 

     که جان می دهد جسم خسته ی مرا 

 

و نفس هایت 

      که سر به هوا می کند مرا 

 

و آغوشت 

       که فرصت زندگی می دهد مرا

 

هر چه هستی  

   به تو نیاز دارم 

       به وجودت  

       به حضورت 

    به مهربانی هایت 

 

و این را بدان 

ای معجزه ی ممنوع من 

       تو را آنقدر می خواهم 

              که از توان کلماتم بیرون است...

کاش زمان های با تو بودن تمام نشود


چقدر زود میگذرد

زمان های با تو بودن

دوست شان دارم

لحظه لحظه اش را

چشم در چشم

شانه به شانه

دست در دست

وقلب هایی که به دست هم دادیم

و عشق و عشق


وقتی با تو ام دیگر هیچ نمیخواهم

به جز یک چیز

توقف زمان

دلم میخواهد با تو بودن بی انتها باشد


همسفر من

میدانی لحظه جدا شدن از خدا چه میخواهم؟!

خدایا کی دیدار دوباره فرا می رسد؟

کی دوباره در تار و پودت فرو می روم؟

و چه شیرین است این انتظار تلخ.


بهار من

این روزها به این فکر می کنم

نمی توانم به هیچ قیمتی تو را از دست بدهم

حتی به قیمت خواسته هایم

پس با من بمان و شاهزاده رویا های من باش

من هم عاشقت خواهم ماند

ای ماندگارترین من



اگر دوستم نمی د اشتی

 
 
اگر این گونه عاشق نبودی 
اگر در اولین نگاه 
دل به من نمی بستی 
 
اگر صبوری نمی کردی 
اگر شعرهایم را نمی خواندی 
اگر دوستم نمی داشتی 
 
 اگر در این شبهای تاریک
 بر من تنهاتر از تنهایی چشمک نمی زدی 
و روشنایی چشمانت صورتم را مهتابی نمی کرد  
 
اگر آغوش مهربانت را  
به روی من نمی گشادی 
و نوازش دستان گرمت را 
از من دریغ می کردی 
 
 اگر در اولین حرف هایم 
قدم هایم 
رفتارهایم 
باورم نمی کردی
اگر نمی ماندی و می رفتی
من دیگر این که هستم نبودم

بیا در آغوش امن من


عشق من

نزدیک تر بیا

بیا در آغوشم

بیا تا از هر نگاه و گزندی محفوظ باشی


نترس

من همیشه با تو ام

هیچ جا نمی روم

هیچ جا نمی توانم بروم

مگر میتوانم از قلبم که تو در آن لانه کرده ای فاصله بگیرم

مگر می شود یاد تو که سراسر ذهنم را فراگرفته از من جدا شود


آرزو کن

همیشه رویاها رویا نمی مانند

روزی خواهد رسید که تورا در مکانی امن

از آن خود خواهم کرد

و تو را در آغوش امن خود جای خواهم داد.

برای همیشه

تا دیگر نهراسی

و هیچ نگاهی نتواند دل تو را از من بگیرد

آن روز فرا خواهد رسید

به زودی...



به بی تو بودن عادت ندارم

 

همه ی شهر چشم شده است 

    و سایه به سایه ما را تعقیب میکند 

                 دستهایم را محکم تر بگیر 

از جدایی می ترسم  

 

همه این آدم ها 

که لحظه به لحظه حواسشان به تماشای ماست 

  به قلب ما 

     با هم بودنمان   

          همه ی آنها برایمان کمین کرده اند 

از آنها می ترسم

 

هنگام خداحافظی 

    هنگام بوسه ی روی پیشانی  

        و هنگام آخرین نگاه  

یادت باشد قلبم  را در جای امنی پنهان کنی 

             تا رهگذری هوس دزدیدنش را نکند 

قلبم کنار تو نباشد می ترسم 

 

وقتی می روی 

     قدمهای آخر را برمی داری 

            فکرت را به من بسپار 

                لحظه هایم را با خاطرات تو می سازم 

از دوری تو می ترسم

 

من به بی تو بودن عادت ندارم 

           بیا برویم جایی پنهان شویم 

شاید پشت رویاهایمان

          یا بر بلندای خاطراتمان  

شاید هم در گوشه ای از آسمان 

           در کنار ستاره ای چشمک زن 

                     که برق نگاهش صورت تو را روشن کند 

و زیباترین آرزویم را 

    وقتی کنارم نفس میکشی 

        در دستهایت جستجو کنم

 

مرا ببر 

مرا به جایی ببر که دست کسی به ما نرسد   

     جایی که کسی صدایمان را نشنود

         جایی که دستها برای تو کمین نکنند 

               جایی که پیوند قلبهایمان را از هم نگسلند 

جایی که تو را از من نگیرند  

من به بی تو بودن عادت ندارم

قصه ما, قصه عاشقانه ها

  

 

قصه ی ما قصه ی یکرنگی است  

    قصه ی هم زبانی است 

             قصه ی خواستن است 

قصه ی بی قراری 

      قصه ی مهربانی 

          قصه ی عاشقی است 

 

من خوشبختم از عشق تو

و بی تابم و مجنون از بوسه هایت  

و مغرور از تصاحب قلب دریایی ات   

 

من به دنیا آمده ام تا عاشقت باشم 

عاشق شعله ی بی وقفه ی عشقت 

      عاشق امپراتوری محبتت

            عاشق دنیای رنگارنگ و زیبایت 

                و عاشق آغوش بی تردید و خواستنی ات

     

 

کنارت چقدر آرومم 

       و تن سردم 

          در دستان آتشین تو 

             گرم می شود 

و پلکهای من 

    که کم کم بسته می شود  

          تا آرامش دیگر بار تجربه کند

 

و چشمان من 

    که از تو تصویر می گیرد 

       در ذهنم ثبت می شود 

         و رویای همه روزهایم می شود 

 

تا آخرش با تو خواهم ماند

       تا همانجا که تو می خواهی 

               و مرا خواهی برد  

            با تو که نمی توان بی تو ماند 

 

با تو خواهم بود 

     با تو برایم قصه می سازی

                 از این عاشقانه با هم بودن 

و من هیچگاه فراموش نخواهم کرد  

این قصه ی عاشقانه را....   

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

نگار من

زلف زیبا بر باد نده

جان مرا بر باد نده

مگر نمیدانی آن زلف زیبا مرا دیوانه می کند

نگذار نسیم در لابه لای زلفان تو بوزد

نگذار باد با زلف پریشانت صورت مرا نوازش دهد

و مرا با خود به رویا ببرد


زیبای من

آن لحظه هایی که با توام

و تو را و احساس تو را در کنارم می بینم

دیگر هیچ نمیخواهم به جز امتداد آرامش با تو بودن

و آن لحظه که دلتنگی های تو را می بینم و برق شادی را در چشمانت

دلم میخواهد زمان همانجا متوقف شود تا ابد


ابدیت من

سرانجام در یک شب

که مهتاب در آسمان چشم انتظار ماست

و همه عالم را به خواب ناز فرا می خواند

به سیم آخر می زنم

و خود را در دریای زلف های زیبایت غرق میکنم

و در همان شب خودم و خودت را به آرزویمان می رسانم




یارم میایه!

شده آشوب دلم گویی نگارم از سفر آمد

نوازید شهر آشوبی  که یارم از سفر آمد

 

بزد آتش به دلخانه بکرد می را به پیمانه

زنم من جام جانانه، قرارم از سفر آمد

 

شدم فرهاد بشد شیرین شدم تیشه بشد سنگین

خوشا اکنون که آن مشکین وفارم از سفر آمد

 

به هر دم باده بُد دستم که شد باده همه هستم

خبردار تا بشد شَستم،بهارم از سفر آمد

 

 

بخوان مطرب ز شادی ها،بخوان از عشق بازی ها

بخوان مجنون ز لیلی ها،شرارم از سفر آمد

 

سپهرا بسته کن لب را،ببند آن چند لب و کب را

ممیران وقت امشب را،نگارم از سفر آمد

 

بیا که دلم برای دیدنت تنگ است

بیا که دیگر قرارم نمانده است...