شاهد ماجرا برگشت
به جای خود
ناگاه به یاد روزهای گذشته افتادم
گذشته های نه چندان دور
گذشته های تلخ و شیرین
شاهد ماجرا
چه ماجراهایی را دیده است
لحظه های عاشقی
لحظه های شور و هیجان
و گاهی لحظه های تلخ
اگر زبان باز می کرد
خیلی حرف ها برای گفتن داشت
ای کاش زبان باز می کرد
و می گفت
همه آنچه دیده بود
او همه را دیده است
میداند همه را
تنها کسی است که می داند
او می داند چه کردیم
در روزهای عاشقی
در خلوت تنهایی
او شعله های عشمان را دیده
دید که چطور کم کم شعله ور شد و زبانه کشید
فکر کنم یادش باشد
آن شب برفی را
و گرمای نفس هایمان
و حس کنجکاوی سیری ناپذیرمان
یادش باشد
آن کوچه بن بست را
و آن شب های پرحرارت را
قصه گویی های من برای تو
و هیجانی که از چشمانت می بارید
و آن خاطره تلخ...
یادش هست
شیطنت های بچه گانه ما را
بازی های کودکانه را
خنده های بینهایت را
و آرامش مطلق را
ای شاهد ماجرا
چند روزی نبودی
حتما خبر نداری که در این مدت چه به ما گذشته
و چه بر سر رابطه ما آمده
خبرنداری که آتش عشق مان زبانه کشید
و بالاخره ما را به آتش کشید
آه که چه آتش دلنشینی
خبر نداری
عشق و هیجان را به اوج رساندیم
و بالاخره به آن چیزی که میخواستیم رسیدیم
کاش بودی و می دیدی
که چه زیبا بود وصال یار
حال برگشتی
خوش آمدی
یادت هست می گفتم معشوق من همان هست که میخواستم
حالا بیا و تماشا کن
که عشق و احساس از چشمانش می بارد
بیا و ببین عشقش چه کرده با من
یادت هست
اسیر چشمانش بودم
بیا و ببین که همچنان چشمانش مرا به آتش می کشد
بیا و ببین که این دریای خروشان را
این دریای عشق را
می خوام به زبون ساده بگم
خیلی صمیمی و خودمونی
مثل انشاهای دوران بچگی
مثل نوشته های یواشکی دوران نوجوونی
که عشق رو روی کاغذ می کشیدیم
و بعد پنهانش می کردیم
تا کسی نبینه
می خوام یواشکی بگم
می خوام به زبون ساده بگم
مرد من مهربوونه
خیلی خیلی مهربون
این رو میشه از توی نگاهش فهمید
از حرف زدنش
از صدای گرمش
و از دل بزرگش
مرد من خیلی دوست داشتنیه
این رو از رفتارش فهمیدم
از شوخی کردنش
از لبخند زدنش
و از من رو زیبا دیدنش
مرد من خیلی شیطونه
از بازی کردنش فهمیدم
و از آغوش کشیدنش
از بوسه های بی هوا
و نوازش های یواشکی
مرد من خیلی عزیزه
اینو از من رو دوست داشتن فهمیدم
از مواظب من بودن
از آشیانه ساختنش
و از احتیاط کردنش
این رو از اندوه لبخندش فهمیدم
و مهربونی در اوج عصبانیتش
و سکوتش وقتی که ناراحته
مرد من خیلی شیرینه
این رو از قصه گفتنش فهمیدم
از شعر خوندنش
از تعریف کردنش
و حرف زدن شیرینش
مرد من خیلی عاشقه
خیلی خیلی عاشقه
اینو نمی دونم از کجا فهمیدم
فقط فهمیدم
خیلی وقته که فهمیدم
می بافم
به عشق تو
به یاد تو
به یاد خاطرات تو
یکی زیر یکی رو
یکی خاطرات تلخ یکی شیرین
می بافم
ترانه می بافم
واژه به واژه
سطر به سطر
نگاهت را می بافم
همچون خاطره ای در تار و پود این کلاف
تک تک لبخندهایت را می بافم
می بافم
خیال می بافم
در رویاهایم به آغوش تو می رسم
و تو برای من می شوی
فقط برای من
و چه شیرین است غرق شدن
در وجود بیکران تو
تا ابدیت
می بافم
با همین انگشتان کوچکم
و با همین دل بی قرارم
شال می بافم
تا خاطره ای باشد
که مرا گرم کند
وقتی
در نبودن هایت
همچون دستان مهربان تو بر گردنم
مرا گرم خواهد کرد
و همراه من خواهد بود
می بافم
با عشق می بافم
با عشق تو برای خودم شال می بافم
می بافم
هرچقدر می گذرد
بیشتر به این موضوع پی می برمدر نزدیکی حضور تو
برای همیشه
نمی توان از تو گذشت
نمی توان از تو رد شد
چطور می شود وجود عاشقت را ندید
چطور می شود اضطراب لحظه هایم را
با آرامش دستانت در میان نگذارم
چگونه می توانم با آرامش لبخندت
به دنیای زیبایی که برایم ساختی باز نگردم؟
دنیایی که فقط شادی دارد
لبخند و زیبایی
مثل وجود دوست داشتنی خودت
مثل من که خوشبختم با عشق تو
مثل دستانت
که فقط برای نوازش من
به سویم می آید
و مثل دل دریایی ات
که پیش دل من آرام است
سکوت
بغض
گلایه
مرا ببخش
این تقدیر مرموز و پنهان
بعضی روزها
به سراغ دل خسته ی من می آید
و آنگاه
فقط با یک بوسه ی تو
پا به فرار می گذارد
و دل تنگی من
با نگاه گرم و خواستنی تو
می هراسد
مرا ببخش که بی تابی هایم را
ذره ذره در اشکهایم خلاصه می کنم
گم می شوم اگر نباشی
اگر از دست بدهم حضور مهربانت را
نمی دانی چه ترسی دارد دوری از تو
نمی دانی چه دردی دارد دل کندن از تو
نمی دانی...
می آیم
درست وقتی انتظارش را نداری می آیم
زمانی که فکرش را هم نمیکنی
همان لحظه که منتظرم نیستی
به موقع می رسم
می دانم
می آیم
می آیم که خستگی هایت به در آرم
می آیم که انرژی تازه ای به دستانت بدهم
می آیم تا با نفسهایم نفسی تازه کنی
می آیم
زمانی می آیم که بلاتکلیفی و سردرگم
زمانی می آیم که خسته ای و کلافه
زمانی می آیم که آشوبی و بی قرار
می آیم
می آیم تا به ادامه بیندیشی
و به پیمودن مسیر
می آیم تا مشوقی باشم برای قدم برداشتنت
می آیم تا مرهمی باشم برای زخمهایت
می آیم تا شنوایی باشم برای دل نگرانی هایت
می آیم
گرچه کوچکم و کم مقدار
گرچه ناتوانم
اما عاشقم و دلداده
با چتری در دست
بگذار اندکی کنارت باشم
شاید این دل کوچکم
صبری داشته باشد برای شنیدن گلایه هایت
بگذار قدم هایمان را با هم برداریم
حال که آمده ام بگذار بمانم
من آمده ام
من با عشق آمده ام
و با شوق
بگذار کنارت بیاسایم
بگذار از حضورم آرامش بگیری
من آمده ام که بمانم
شک نکن
بالاخره رسیدم
به اون چیزی که میخواستم رسیدم
یک روز زندگی با تو
زیر یک سقف
در کنار هم و بدون مزاحم
من و تو باهم
بالاخره به آغوشت کشیدم
بوسه بارانت کرد
در نوازش غرقت کردم
و تنم را به تنت رساندم
اتاق 731 به پایان رسید
ولی خاطراتش تا آخر عمر در ذهنم می ماند
بوی تنت
چشمان زیبایت
و رسیدن به اوج احساس با تو
همانی بودی که فکر میکردم
و همانی شد که میخواستیم
پر از عشق و احساس
پر از شور شادی
و هیجان محض
نمی دانی چه کردی با من
با این دل عاشقم
حال با تصویر جدیدت در ذهنم چه کنم
حال که عاشق ترم کردی
با دیوانگی ام چه کنم
با چشمانت که از ذهنم نمی رود
عشق من
این را بدان
همیشه و همیشه دوستت خواهم داشت
و همیشه عاشقت خواهم بود
و هر روز یک بار بیشتر به تو خواهم گفت
دوستت دارم عشق من...
با تو هستم عشق من
با توام
مرا ببین
مرا بشنو
به من گوش بسپار
می خواهم با تو سخن بگویم
می خواهم برایت از عاشق شدنم بگویم
می خواهم برایت تعریف کنم
آغوش تو چه معجزه ای بود
با من چه کرد
نگاه گرمت در وجود من چه غوغایی برپا کرد
که اینگونه دلبسته شدم
نمی توانی باور کنی
چشمانم را که می بندم عطر تنت را حس می کنم
سرم روی شانه هایت
دستم در دستانت
و صدای قلبت
باز هم زمزمه کن در گوشم
دوستت دارم را
هیچ وقت فراموش نخواهم کرد
حس خوشایند با تو بودن را
نزدیک تو بودن را
و لمس عشق را
می دانستی حرارت دستهایت
چه زیبا بر روی تنم به جا مانده
برای همیشه
باقی خواهد ماند
و این خاطره
تا همیشه توی قلبم زنده خواهد بود
نمی دانم ای وابستگی با من چه خواهد کرد
اما می دانم که عشقم را دو چندان کردی
و احساسم را عمیق تر
روحم را به خودت گره زدی
و دلم را پیش نگاه هایت جا گذاشتم
و این آرامش با تودن را
با هیچ لحظه ای عوض نخواهم کرد
ای کاش اینقدر مهربان نبودی
ای کاش اینقدر حس دلبستگی به من نمی دادی
ای کاش اینقدر دوستت نداشتم
و حالا
تکلیف دلی که اینگونه عاشق تو شد چیست ...
چشمان ناز تو ،
قلب مهربان تو،
هر چه فکرش را میکنم محال است زندگی بدون تو
چه عادت کرده باشم به تو ،
چه دوستت داشته باشم ،
قلب عاشقم میگوید ،
این روزهای عاشقانه را مدیونم به تو
روزی آمدی
و مرا از حال و هوای تنهایی بیرون آوردی
عاشقم کردی
با مهر و محبت هایت،
با قلب مهربانت
دیوانه ام کردی با آن چشمهای نازتچه ناز است چشمانی که لحظه ای دیدن دوباره اش برایم آرزوست
دوست دارم لحظه های در کنار تو بودن را با چشمان ناز تو سر کنم ،
تا غرق شوم درون چشمهایت
تا بشکنم سکوت را به بهانه ی دیدن چشمهایت
تا بگویم درد دلهایم را برایت ،
تویی که بی خبر نیستی از دل پرآشوبم
خیره شده ام به چشمهای زیبای تو،
تو نیز عاشقانه نگاه میکنی به چهره عاشق من ،
لبخندت مرا دیوانه تر میکند،
عزیزم بیشتر از این تو را ببینم به رویا نبودن این رویای زیبا شک میکنم ،
میترسم که خواب باشم ،
میترسم که در خواب عاشقت شده باشم ،
میترسم که رویا را با حقیقت اشتباه گرفته باشم!
تو نیز مانند من دلتنگ می شوی
از اینکه دیدارمان به سر رسیده و تا فردا مرا نمیبینی
چگونه سر کنم شب را تا فردا ،
نمیدانم حقیقت عشق تو را باور کنم یا آن رویا!
نمیدانم چگونه قلبم را راضی کنم که خواب نیست تو را داشتن رایاد نگاه تو مرا دلتنگ کرده،
گرفتن دستهایت بی قرارم کرده ،
دیگر چگونه بگویم که بودن تو ،
مرا بدجور عاشق کرده.
حتی اگر با تو بودن رویا باشد ،
می مانم تا ابد در همین رویا ،
به خیال تو ،
به خیال داشتن فرشته ای مثل تو ،
به همین خیال رویایی زندگی میکنم...
سال ها قبل
آن زمان که دخترکی بودم
کم سال و بازیگوش
غرق در رویا و خیال پردازی
پرشور و عاشق
آن زمان که کنار دفتر خاطراتم
شمع روشن می کردم
تا سایه ات را روی دیوار ببینم
و با سر انگشتانم
کنار خیالت تصویر قلب بکشم
آن زمان که کودکانه فال می گرفتم
تا نامت را بدانم
یا تعداد دوست داشتنت را
فالی که شاید به من بگوید
رنگ چشمانت را
زمان آمدنت را
آن زمان که چشم به راهت بودم
بی آنکه بشناسمت
بی آنکه بدانم وجود داری
بی آنکه بدانم چقدر با من فاصله داری
بی آنکه بدانم روزی به من خواهی رسید
بی آنکه بدانم روزی مرا خواهی یافت
آن زمانها منتظرت بودم
تمام احساسم تو را می خواند
تمام خیالم تو را به تصویر می کشید
و تمام جسمم تو را می خواست
تو را به همین مهربانی
گرمی
عاشقی
آن زمان ها با تو سخن می گفتم
از غصه هایم
شادی هایم
خواسته هایم
مثل همین حالا
که فقط با تو سخن می گویم
چقدر شبیه رویاهایم هستی
وقتی حتی نامت را نمی دانستم
و پنهان از چشم دیگران عاشقت بودم
وقتی تو را نیمه ی گم شده ی خودم می دانستم
آن زمان که تو را در خواب هایم می دیدم
که با دستانی گرم می آمدی
و آغوشی باز
چقدر اندازه ی آغوشت بودم
مثل همین حالا
که همیشه در آغوشت جا می شوم
چقدر شبیه نوشته هایم هستی
شبیه مرد رویاهایم هستی
همانقدر آرام، دلنشین، با وقار
به همان مهربانی، به همان عاشقی، به همان زیبایی
آمدنت را
دیدنت را
شناختنت را
پیشگویی کرده بودم
شاید باور نکنی
این عشق تو سرپناه آخر من است ، و این دوست داشتنت ،
تنها امید بودن من است.
این عشق است که مرا زنده نگه داشته
این با تو بودن است که به من زندگی می دهد
زیبای من
دیگر شب روز ندارم
همه ش کارم شده فکر کردن به تو
و یادآوری آن چشمان زیبا
که الان تمام دنیای من شده
عشق من
عاشق نگاهت شدم
عاشق رفتارت
عاشق شور و هیجانت
عاشق مهربانی ات
فداکاریت
عاشق عاشق شدنت شدم
زندگی من
حالا دیگر تمام زندگی من شدی
به هر کجا می نگرم
تو رامی بینم
به هرچه فکر می کنم تو هستی
ای زیباترین
زندگیمان در هم تنیده شده است
و به هم گره خورده است
یک گره کور
دیگر داریم یکی می شویم
دیگر نمی توانم بی تو حتی نفس بکشم
بی تو هرگز!
به سلامتی عشق من
عشق واقعی من
عشقی که ته ته قلبم خونه کرده
عشقی که یه مهمون ناخونده بود
و حالا اومده صاحبخونه شده
به سلامتی عشق خواستنی خودم
که با ندیدنش دلتنگ میشم
و با دیدنش تشنه تر
که آغوش گرمش همیشه جای خودمه
و نوازش دستای مهربونش
فقط و فقط برای منه
به سلامتی عشق مهربون خودم
که وقتی دلم هواشو میکنه
وقتی بهونه گیری میکنم
همیشه کنارم حاضر میشه
بهم لبخند میزنه و میگه دوستت دارم
به سلامتی عشق وفادار خودم
که با یه عالمه رنگ و مدل
بازم میاد سراغ خودم
تو چشام نگاه میکنه و
میگه اسیرتم
به سلامتی عشق دیوونه ی خودم
که حاضره هر کاری بکنه
که لبخند بزنم
غصه نخورم
شاد باشم
که طاقت ناراحتیم رو نداره
و همیشه منو می خندونه
وخوشحال میکنه
که باهام میاد پیاده روی
که روحیه ام عوض بشه
به سلامتی عشق هیجان انگیز خودم
که شیطونی میکنه و
میذاره شیطنت کنم
که همیشه غافلگیرم میکنه
هر روز برام یه روز تازه میشه
و یه دیدار خاطره انگیز و فراموش نشدنی
به سلامتی عشق واقعی خودم
که از هر چیزی تو این دنیا برام عزیزتره
و حاضر نیستم با هیچ چیز ارزشمندی تو دنیا عوضش کنم
به سلامتی عشق واقعی و
همیشگی و
دوست داشتنی خودم
راستی!
کی تا حالا یه همچین عشق واقعی داشته؟!؟
نگاهم کردی نگاهت کردم
دستم را به سویت گرفتم آن را گرم فشردی
به گرمای نگاهم لبخند زدی
مهر را در میانمان یافتم و به تو آموختم
روزگارم رابه تو بخشیدم و چشمانت را از آن خود کردم
عشق را هدیه کردیم
لذت بودن را در آغوش هم یافتیم
و عاشق شدیم
رنجیدیم
بخشیدیم
و عاشق ماندیم
نگاهت طنین لذت
دستانت گرمای لبخند
و آغوشت مامن رویای من بود
می دانی
چشمانت نمی تواند به من دروغ بگویند
و غم و شادی دلت را به من می گویند
برق چشمانت را دوست دارم
و مرا به هیجان می آورد
زمانی که ناراحتی چشمانت برق ندارد
و مرا به اوج غم می برد
این را بدان
برای چشمانت نفس می کشم
اشک می ریزم...چشمهایت را دوست دارم...
پرنده می شوم
وقتی آغوشت را
چون آشیانه ای امن
برایم می گشایی
در این دشت بزرگ
به پرواز در می آیم
و بالهایم با نوازش دستهایت
قدرت پریدن می یابد
گلبرگی می شوم
سرخ
وقتی بوسه هایت
بر روی گونه ام جوانه می زند
وقتی با لبخند
سخن از دل می گویی
و صدایت که در خاطرم می ماند
تا دوباره به یاد آورم
دوستت دارم گفتن های آهسته را
گیسوان وحشی من
تشنه ی دستهایت می شوند
وقتی دیوانه وار
بند از آنها می گشایی
و رقص گیسویم را در باد می نگری
و چه موجی دارد
این تارهای سیاه مواج
که چشمان تو را با بندی نامرئی
به اندام من پیوند می زند
پیراهنم عطر تو را می گیرد
آنگاه که به من نزدیک می شوی
نزدیک تر از من به خودم
آنگاه که نفس هایت را حس می کنم
بی قرارت می شوم
به تمنای تو
به سویت پر می کشم
تشنه می شوم
زمزمه می کنم
می خوانمت
بی قرار
و این تویی که راس ساعت دلتنگی می رسی
و قلب پر التهاب من
که با دیدنت آرام می شود
دیدن وسعت آبی نگاهت
سخاوت دستانت
و آرامش حضورت
چه نت آرامی می نوازد
این صدای قدمهایت...
و من چه سرشار می شوم
از با تو بودن....
می خواستم به تو بگویم که چقدر دوستت دارم
ذهنم یاری نمی کند اندازه دوست داشتنم را
بگویم اندازه آسمان و زمین
یا به اندازه ستاره ها
نه
اینها نمی توانند دوست داشتنم را به تو نشان دهند
پس به اندازه تمام دوست داشتم
به اندازه تمام عشقم
سکوت می کنم
سکوتی به پهنای تمام دوست داشتنم
یه وقتایی هست که
آدم یاد یه اسم می افته
یه نگاه
یه کلمه
یه یادگاری
یاد دفتر خاطرات
و اونوقته که یه لبخند بی اراده روی لبهات نقش می بنده
بعد دلت هواشو می کنه
دلت می خواد صداش کنی
بیاد کنارت
دستاش لمست کنه
تن داغش بدنت رو داغ کنه
و لبش طعم لبت رو بچشه
اونوقت دلت پر می زنه
واسه لحظه ای که روبروت بایسته
و توی چشات نگاه کنه
و بگه اسیر نگاهتم
دلم برات تنگ شده بود
یادت نره که......
چه لحظاتی رقم می خوره
وقتی اصرار می کنه که ناهارتو سر وقت بخوری
یا پایه خوردن هر خوراکی که دلت می خواهد میشه
و با یه آبنبات چوبی
غافلگیرت میکنه
وقتی عطر تنش رو کنارت حس می کنی
وجودش رو
حضورش رو
و می بینی
وقتی روی جدول راه میری
دستش از پشت هواتو داره
و به شیطنت کردنت می خنده
همراهی ات میکنه
و با لبخند میگه فقط مواظب خودت باش
وقتی ازت دور میشه
دلش تنگ میشه
به یادت می افته
و میگه بدون تو بهش خوش نمیگذره
اونوقته که دست خطی براش می نویسم
که " زود برگرد ،...
طاقت دوری ات را ندارم "
کاش زودتر برگرده.....
طاقت دوری اش رو ندارم......