دلنوشته های من و عشق غیرممنوعم!

وقتی باران عشق باریدن گرفت هرگز چتری بر ندارید .

دلنوشته های من و عشق غیرممنوعم!

وقتی باران عشق باریدن گرفت هرگز چتری بر ندارید .

یگانه ی من بر تو سلام

 

سلام  

بر تو سلام

سلامی پر از رازهای نهفته   

و اندیشه های نا گفته

 

بر تو که تکرار مجنونی 

و با مهربانی هایت 

لیلای دیگری را ساختی 

که تک تک ثانیه هایش 

تو را فریاد می زند

 

بر تو که وجودت خواستنی است 

و هوای وجودت سرشار از احساس  

بر تو ضرب آهنگ قدم هایت 

غوغایی در این دل کوچک برپا می کند

و نمی دانی دوست داشتنت چه می کند 

در این زمانه ی تردید

 

سلام بر تو که پرنده ای هستی  

آزاد 

رها 

که بر بلندای آسمان عشق ورزی پرواز می کنی 

و هر کس همسفرت باشد 

با تو به اوج می رسد 

و به عشق  

و چه تکیه گاه امنی هستی 

حتی در آسمان های خیال 

 

بر تو سلام 

بر تو که قلمم از وجودت مرکب می گیرد 

و آنگاه که نوشتن آغاز می کنم 

لرزش انگشتانم 

از با تو بودن می گوید

و این ثانیه های بودنم 

که وجودت را فریاد می زند 

و نشانه هایت در مقابل دیدگانم 

مانند گلدانی که هر تغییر رنگش

لحظه ای امید را دل من زنده می کند 

برای زیباتر شدن 

 

بر تو که سرشار از عشقی 

و احساس 

احساسی پاک 

بی انتها 

و صادقانه 

و این منم که می شناسمت 

و زیباترین هدیه عمرم را 

از قلب پر مهرت و دستان گرمت می گیرم

 

بر تو سلام  

بر تو که رهگذر نیستی 

بر تو که نمی گذری  

و آن هنگام که به عشق می رسی

می ایستی 

می نگری 

لبخند می زنی 

و آغوشت را برای به تصویر کشیدن یک رویا 

می گشایی 

با سخاوت  

امن 

دریایی

 

و این ستاره ی کوچک 

در آسمان قلبت 

زیباترین اعترافش دوست داشتن توست 

او را بخاطر این اعتراف مجازات مکن 

قهوه تلخ

امشب یک فنجان قهوه نوشیدم

تا بیدار بمانم

دلم تنگ است

تنگ چشمانی زیبا


قهوه خوردم تا فکر کنند بی خوابی ام برای آن است

نه دل تنگ و ناآرامم

و سرگردانی ام از آن است

نه دل بی قرار و تشنه وجود تو


قهوه را تلخ خوردم

تا یادم بماند

که دلتنگی در عین تلخی دلنشین است

اگر برای تو باشد


قهوه را خوردم تا بیدار بمانم

زیرا عشق من بیدار است و در حال تلاش

پس من هم باید بیدار بمانم

تا وجود مرا کنار خود حس کند

و خستگی در وجودش رخنه نکند


بیدارم و در یادم هست

بیدارم و به او فکر می کنم

بیدارم و دوستش دارم

نمی دانستم قهوه اینقدر خاصیت دارد...


من چراغ را روشن نگه داشتم

 

 

یک نفر در دل شب
یک نفر چشم براه
یک نفرمنتظر لبخندت
یک نفر دلتنگ است
یک نفر با تو حرف دارد هرچند ساده
یک نفر منتظر است
منتظر است
منتظر
 
صحبت از فاصله هاست
از دوری تو
از نبودنت
از دلتنگی
از اینجا, بدون تو 
تویی که لایق دوست  داشتنی
 
این حس دوست داشتنت
گفتنی نیست
در قالب کلام نمی گنجد  
 
باز به یادت هستم 
تکرار انتظار 
تکرار 
و چه شیرین است 
نوشتن این کلمات 
وقتی می دانم تو آنها را خواهی خواند   
 
یادت باشد 
امشب 
من چراغ را روشن نگه داشتم 
به جای تو 
نگویی بی وفا بود 
من مثل هر شب آمدم 
 
مستی را بهانه می کنم 
و تا صبح بیدارم  
می ترسم تو بیایی و من نباشم 
و چه شیرین است 
وقتی می دانم از دور دستها 
به من می اندیشی  
و لبخند می زنی
و بدان 
هر لحظه 
به تو می اندیشم 
و لبخند می زنم
 
با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه                                   
با خبر باش که من غرق گناهم همه عمر

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

شب است و سکوت است

یاران نم نم می بارد

دلم گرفته است

به یاد تو می افتم و به یاد هدیه تو

گفتی زیر باران باید حافظ خواند


تفالی می زنم به دیوان حافظ

و چه شیرین می گوید حافظ :


برو به کار خود ای واعظ! این چه فریادست؟
مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتادست؟
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوشِ من باد است
میان او که خدا آفریده‌است از هیچ
دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست
گدای کوی تو از هشت خُلدْ مستغنی ست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستیِ عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی من زآن خرابْ آبادست
دلا منال ز بیداد و جور یار، که یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فَسانه مخوان و فُسون مدم حافظ!
کز این فسانه و افسون مرا بَسی یادست


حافظ چه نیکو گفتی از دل خراب من

باران همچنان می بارد

چشمانم را می بندم

و به صدای باران گوش می دهم

باران مرا به یاد تو می اندازد

هر کجا که باشم


به امید آن روز

که من و تو در زیر باران با هم برقصیم

و سرود عشق را فریاد کنیم

به امید آن روز...



آسمان پر از باران است

  

آسمان پر از باران است 

بیا عاشقانه قدم بزنیم 

غزلی بخوانیم 

از حافظ  

بعد با لبخند 

تفسیرش کنیم 

 

بیا عاشقانه قدم بزنیم 

از خاطراتمان بگوییم 

بخندیم 

دلتنگ شویم  

فریاد بزنیم 

و باز شعر بخوانیم

 

بیا عاشقانه قدم بزنیم  

بیا کودکانه سادگی کنیم

بیا روی جدول ها لی لی کنیم 

از روی جوی ها بپریم 

تو مرا در آغوش بفشاری 

و با لبخندی پاسخت را بدهم 

 

 

بیا عاشقانه قدم بزنیم 

تا آخر باران 

تا رفتن ابرهای تیره 

تا پیدا شدن رنگین کمان  

 

دستان مهربانت را به من بده 

بگذار چتری باشد 

بر روی رویاهایم 

تا مبادا خیس شود  

 

عشق من در دلم پیداست  

می توانی آن را ببینی 

اگر عاشقانه به من بنگری 

عاشقانه نوازشم کنی 

و عاشقانه با من قدم بزنی 

حتی اگر آسمان پر از باران باشد

آغوش تو

 

 

 

آغوش تو به غیر من به روی هیچکی وا نکن
منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن 


من برای با تو بودن پر از عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هرکجا پر میکشم  


منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه    

 

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه 

نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه 

 

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار 

به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار 

 

مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن 

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

این خود عشق است

بهترینم

این خواستن بی انتهای من

این تقاضای با تو بودن

در آغوش یکدیگر آرمیدن

این خود عشق است


این که لحظه هایم را با تو تصور می کنم

این که میخواهم خاطرات به یاد ماندنی با تو بسازم

و با تو رویا هام رو بسازم

و در تو غرق شوم

این خود عشق است


وقتی کاری کردی که دیگر کسی غیر از تو برایم جذاب نباشد

باید به فکر امروز می بودی

به فکر امروزی که همه خواسته هام رو با تو بخواهم

و همه رویاهام رو با تو تصور کنم


این همه خواستن و نیاز

نیاز به ابراز احساس

نیاز به یکی شدن با تو

همه و همه با توست


آیا این هوس است که میخوام تو را داشته باشم

فقط تو را

آیا این هوس است که میخواهم تو را در آغوش بکشم

فقط تو را

آیا این هوس است که میخوام هزاران بار ببوسمت

فقط تو را

آیا این هوس است که حسرت در کنارت آرمیدن در دلم مانده است؟


نه این خود عشق است

خود عشق است که خواسته های مرا زیاد می کند

و حریصانه به دنبال با تو بودن هستم

شک نکن

این خود عشق است


عشق را به بازی گرفتیم

 

بغضی سنگین گلویم را می فشارد 

دلم را به درد می آورد 

احساسم را لگدکوب می کند 

و چشمانم را نمناک.. 

 

عشق به بازی گرفته می شود 

رنگ می بازد 

تغییر می کند 

نابود می شود 

 

احساس بی تابی می کند 

از یادها می رود

سرد می شود 

 

رویاهایم فراموش می شود 

عشقم تغیر می کند 

دوست داشتنم به بازی گرفته می شود 

 

روزهای روشن می روند 

روزهای بارانی می آیند 

امیدم نا امید می شود 

 

دوستت دارم  

بی دلیل  

می خواهمت 

 بی انتها  

 کنارت می مانم 

تا ابد  

 

تکرار می کنم 

پاسخی نمی گیریم 

 

 تغییر می کنی 

مرا نمی خواهی 

 مرا آنطور که هستم نمی خواهی 

مرا آنطور که دلت می گوید می خواهی 

 

و دل من 

که می شکند 

بی صدا 

بخاطر آنکه 

آنی نبودم که تو انتظار داشتی 

 

بیگانه می شوی 

با عشقی که می شناختم 

با احساسی که در کنارم داشتم 

با قلبی که از آن خود می پنداشتم  

 

تنها می شوم 

دوباره تنها می شوم 

با قلبی که فکر می کردم جایگاه امنی پیدا کرده است 

 

دلم می گیرد 

بغض می کنم 

ذهنم به هم می ریزد

فراموش نمی کنم 

 

ایکاش هیچ وقت نیازمان بر احساسمان غلبه نمی کرد 

ایکاش هیچ وقت خواسته هایت بر خواستن من چیره نمی شد 

ایکاش هیچ وقت از یاد نمی بردی پروانه می شکند هر جند بالهایش سنگی باشد

  

 

عشق بی انتها نیست 

عشق ابدی نیست 

عشق خواستن قلبها نیست 

عشق با ارزش نیست  

عشق هیچ چیز نیست

کاش هیچ وقت عاشق نشویم....

خدایا منو نمی بینی؟

 

 سلام خدا   

آره بازم منم 

همون بنده ی همیشگی 

همون  که همیشه گله میکنه 

شکایت داره 

 

خدایا
چرا دیگه نگام نمی کنی
چرا دیگه صدامو نمی شنوی
چرا دیگه کاری باهام نداری؟
  
خدایا 
نکنه حوصله ی تو هم از من سر رفته 
نکنه تو هم دیگه از دستم خسته شدی 
نکنه تو هم رفتی دنبال کار خودت  
 
آره میدونم 
میدونم خسته ات کردم 
ببخشید  
ولی بازم منم 
مثل همیشه پر از تردید 
مثل همیشه پر سوال
و هیچ وقت معنای جوابهات رو نمی فهمم 
 
خدایا
خودت مگه نگفتی
هروقت دلت لرزید
هروقت به چشم کسی نگاه کردی
و دیدی نمی تونی ازش جدا بشی
بهش دلبسته شدی
 
خدایا
مگه خودت نگفتی
عاشقی جرم نیست 
دلبستگی بد نیست  
هم آغوشی گناه نیست
 
مگه خودت نگفتی اگه یه شونه پیدا کردی
واسه تکیه کردن
هر وقت دلت خواست می تونی سرتو رو شونه هاش بذاری
و اگه دلت خواست گریه کنی  
  
مگه خودت نگفتی 
اگه دستای گرم یه نفر 
همیشه نزدیکته 
پس ازش جدا نشو 
شاید برای محافظت از تو کنارته  
 مگه نگفتی این آغاز عشقه؟
مگه خودت نگفتی خدا 
پس چرا فراموش کردی
 
 پس ای چه بازییه؟  
چرا عاشق شدم؟  
چرا دوستش دارم؟ 
چرا دوستم داره؟
چرا اذیتش می کنم ؟ 
چرا نا آروم میشم؟ 
چرا به رویاهام نمی رسم؟ 
چرا به رویاهاش نمی رسه؟ 
 چرا آرووم نمی شم؟  
چرا جواب نمی گیرم؟
 
خدایا 
مگه خودت سکوت کردن رو یادم ندادی  
پس چرا هیچ کس معنای سکوتم رو نمی فهمه؟ 
 
خدایا چرا تنهام گذاشتی؟ 
چرا صدامو نمی شنوی؟ 
چرا منو ازین دو راهی نجات نمی دی؟ 
  
خدایا مگه نمی بینی دلم چقدر گرفته؟ 
دلم به اندازه ی تمام آسمونها و دریاها گرفته 
مگه نمی بینی دلم می خواد ببارم 
اونم تو تنهایی 
وقتی هیچکس کنارم نیست 
و هیچ دستی اشکامو پاک نمی کنه 
 
 خدایا چیز زیادی ازت نمی خوام 
فقط به اونی که بهم آرامش میده 
و اونی که بهش آرامش میدم بگو 
دوستش دارم 
تو بهش بگو شاید باور کنه 
که چقدر دوستش دارم...
 

فقط چند قدم مانده به رویا


عشق من

رویای من

چیزی تا رویاهایمان باقی نمانده

رویاهای دست نیافتنی


دیگر داریم میرسیم

به لحظه وصال

به لحظه فوران عشق

لحظه غرق شدن در چشمان تو


در این لحظات واپسین انتظار

در کنارت هستم

دستت را روی شانه هایم بگذار

به من تکیه کن

تا با هم

پا به پای هم

قدم های آخر را محکم برداریم

 دستانت را به من بده

به دستان گرم من

تا رها شویم در اقیانوس احساس


نمی دانی چه هیجانی مرا در بر می گیرد

زمانی که به لحظه اکتشاف تو فکر می کنم

اکتشاف نگاه برنده ات

و زیبایی ذاتی ات

و لبخند زیبایت


عزیزترینم

به من اعتماد کن

چیزی جز عشق انباشته روزها در انتظار تو نیست

عشقی که مجال ابراز نداشته است

و حالا می خواهد خودنمایی و خود ستایی کند.


اجازه بده

تا این دریای سراسر عشق و هیجان را به پایت سرازیر کنم

و نمایش دوست داشتن را با عمق وجودم برایت اجرا کنم

خیلی وقت است که منتظر محیا شدن صحنه نمایش هستم

و چه با شکوه است این نمایش


عشق من

این را بدان

هیچ چیز نمی تواند دوست داشتن من به تو را کم کند

و هیچ کس

تا ابد و هر روز بیشتر از دیروز

دوستت خواهم داشت



سهم با هم بودن

 

 آغاز من مبادا روزی به پایان بیندیشی
عاشق تنهای من مبادا روزی از عشق من خسته شوی
با هم عهد بسته ایم مبادا روزی عهدمان را بشکنیم
همسفر شدیم مبادا روزی رفیق نیمه راه شویم
همنفس شدیم مبادا روزی عطر نفسهایت را از من دریغ کنی 

من با عطر نفس هایت زنده ام
من با یاد تو زندگی میکنم مبادا روزی فراموشم کنی 
من عاشقت شدم  

من عاشقانه به عشق تو زندگی می کنم 


من با یاد شیرینت زندگی میکنم  

می دانستی لحظات با تو بودن زیبا میگذرد  

لحظاتی سرشار از عشق...


از اولین آغازمان تا به امروز  

عاشقانه با هم مانده ایم
پس بدان اگر در کنار من نباشی با یادت خواهم بود
و در خیالم 

در  کنارم هستی 

با گرمی دستهایت  

و نگاه مهربانت 

و بوسه های آتشینت... 

 

 ای عزیز دور از من 

         با من باش  

             در کنارم باش  

                و تا ابد دوستدارم باش 

                     حتی ممنوع ... 

دخترکی ساده...رها... عاشق

 

 

دخترکی بودم 

ساده... رها.... بی عشق

 

دراین زمین شلوغ 

من بودم و باران و تنهایی 

بی چتر ... 

بی قلب ... 

بی خاطره .... 

 

من بودم و آدم هایی که  

نگاه کردن به چشمهای حریصشان

و اعتماد کردن به دستهای سردشان  

هراس انگیز بود 

 

من بودم و  

دنیایی پر از بی مهری 

بی وفایی 

خیانت 

 

 من بودم و احساسی

 که دلم را شکسته بود 

قلبم را ویران کرده بود 

و عشق را در وجودم از بین برده بود 

 

که ناگاه  

تو از راه رسیدی 

با سبدی لبخند 

و بغل بغل مهربانی   

تو و دستان گرمت 

مرا به میهمانی آغوش بردید  

آغوشی که هیچ گاه فراموشش نخواهم کرد

 

و با لاله های داغ و آتشین بوسه  

آرامش را به قلب بی قرارم هدیه کردی 

 

تو با عشقی بی انتها 

قلب شکسته ام را مرهم نهادی 

تا دیگر تا زمانی که زنده هستم 

فراموش نکنم 

که با عشق 

می توان ساخت 

می توان شاد بود 

می توان کودکانه شیطنت کرد  

می توان خندید

می توان زیبا شد 

می توان عاشق بود 

عاشق عشق تو... 

 

حال من 

دخترکی هستم 

ساده ...  

پر از احساس رهایی... 

سرشار از شوق پریدن... 

  

من زنده ام با عشق 

عشق به زیبایی 

به مهربانی  

به بخشندگی  

 

حال وجودم 

پر از عشق به باران است 

پر از عشق به دوستی با تو 

پر از عشق به تو... 

 

عشق ممنوع من

بی تردید 

دوستت خواهم داشت 

تا ابدیت...

بهشت از آن فرشته های زمینی است


عشق زیبای من

امروز مبهوت قلب مهربان تو شدم

امروز مهربانی من در مقابل قلب بزرگت سر تعظیم فرود آورد

امروز عشق را در سراسر حرکاتت می دیدم


فرشته زمینی من

مهربانیت بی انتهاست

تو نیازی به بهشت نداری

زیرا که هر جا می روی و هرجا هستی

آنجا بهشت است

بهشت من

بهشتی که همه چیزش تویی

هوری آن زیباترین دختر دنیاست

 دار و درخت و جویبارش محبت های توست


راستی امروز

که به ناگاه چشمانم در چشمان تو گره خورد

دیدم که زیباترین نگاه دنیا مال من است

پر از محبت و مهربانی

پر از شور و شوق و هیجان

و البته پر از بازیگوشی و شیطنت

نمی دانم کس دیگری غیر از من متوجه شده است یا نه؟

این را می دانم که اگر کسی پی به راز چشمانت ببرد

دیگر نمی تواند از آن جدا شود


فرشته مهربان من

امروز با نهایت خضوع در برابر مهربانیت سر تعظیم فرود می آورم

و در برابر عشقت

و در برابر چشمان بی انتهایت

و خاضعانه به تو می گویم

عشقت مرا به اوج می برد...


اگه دنیا دست من بود..


اگه دنیا دست من بود

تو رو می آوردم پیش خودم

کنار خودم

برای همیشه


اگه دنیا دست من بود

دل تو رو به اسارت میگرفتم

و به هیچ کس نمی دادم

برای همه عمر


اگه دنیا دست من بود

همه غصه هاتو به آتش می کشیدم

و همه شادی ها را به خانه دلت می آوردم


اگه دنیا دست من بود

هر آنکس که تو را اندکی آزار می دهد

از تو دور می کردم


اگه دنیا دست من بود

تو را شاهزاده رویاهایم می نمودم

و تمام دنیا را به دست بوسی تو می آوردم


اگه دنیا دست من بود

بهشت را برایت چراغانی می کردم

تا تو با قدم هایت

بر سر هر چه هوری است منت بگذاری


اگه دنیا دست من بود

تو را به شلوغ ترین نقطه شهر می بردم

و برای مدت طولانی تو را می بوسیدم

و بلند فریاد می زدم

                             آهای مردم....

                                               این عشق من است...



عشق حرام نیست

  

محبت , محبت می آفریند 

    دوستی , دوستی می آورد 

        و عشق , عشق به دنبال دارد 

 

گریزی از آن نیست 

عشق 

کلمه ای نیست 

که بتوان با پاک کن آن را از بین برد 

 

یا شمع کوچکی  

که بتوان آن را خاموش نمود  

 

یا ستاره ای  

که با طلوع خورشید 

دیگر به چشم نیاید 

 

یا ماهی کوچکی 

که در اقیانوس 

ناپدید شود 

 

عشق جوانه ای است 

  که می روید  

          گل می دهد

در نگاه تو 

     در لبخند من 

              در قلب ما   

                     در سرزمین دل ! 

 

من در دستان عاشق تو 

پر می شوم از زیبایی 

و لبریز از احساس 

 

دستان عاشقت را  

به من بسپار 

بگذار همه ی دنیا بدانند 

که ما زنده ایم با عشق 

ارمغانی که معبودمان به ما داده  

 

بگذار رها شدن در آغوش تو 

آرزوی پرواز من باشد 

تابلندای آسمان 

و سرود عشق بخوانیم

 

بگذار سهم من 

عشق تو باشد و  

دیوانه وار عاشقم کند  

 

 جز عشق تو بر  فلک  دلم  شاه  مباد               وز راز من و تو خلق آگاه  مباد

کوته نشود عشق توام زین دل ریش                دستم ز سر زلف تو کوتاه مباد