سلام
بر تو سلام
سلامی پر از رازهای نهفته
و اندیشه های نا گفته
بر تو که تکرار مجنونی
و با مهربانی هایت
لیلای دیگری را ساختی
که تک تک ثانیه هایش
تو را فریاد می زند
بر تو که وجودت خواستنی است
و هوای وجودت سرشار از احساس
بر تو ضرب آهنگ قدم هایت
غوغایی در این دل کوچک برپا می کند
و نمی دانی دوست داشتنت چه می کند
در این زمانه ی تردید
سلام بر تو که پرنده ای هستی
آزاد
رها
که بر بلندای آسمان عشق ورزی پرواز می کنی
و هر کس همسفرت باشد
با تو به اوج می رسد
و به عشق
و چه تکیه گاه امنی هستی
حتی در آسمان های خیال
بر تو سلام
بر تو که قلمم از وجودت مرکب می گیرد
و آنگاه که نوشتن آغاز می کنم
لرزش انگشتانم
از با تو بودن می گوید
و این ثانیه های بودنم
که وجودت را فریاد می زند
و نشانه هایت در مقابل دیدگانم
مانند گلدانی که هر تغییر رنگش
لحظه ای امید را دل من زنده می کند
برای زیباتر شدن
بر تو که سرشار از عشقی
و احساس
احساسی پاک
بی انتها
و صادقانه
و این منم که می شناسمت
و زیباترین هدیه عمرم را
از قلب پر مهرت و دستان گرمت می گیرم
بر تو سلام
بر تو که رهگذر نیستی
بر تو که نمی گذری
و آن هنگام که به عشق می رسی
می ایستی
می نگری
لبخند می زنی
و آغوشت را برای به تصویر کشیدن یک رویا
می گشایی
با سخاوت
امن
دریایی
و این ستاره ی کوچک
در آسمان قلبت
زیباترین اعترافش دوست داشتن توست
او را بخاطر این اعتراف مجازات مکن
امشب یک فنجان قهوه نوشیدم
تا بیدار بمانم
دلم تنگ است
تنگ چشمانی زیبا
قهوه خوردم تا فکر کنند بی خوابی ام برای آن است
نه دل تنگ و ناآرامم
و سرگردانی ام از آن است
نه دل بی قرار و تشنه وجود تو
قهوه را تلخ خوردم
تا یادم بماند
که دلتنگی در عین تلخی دلنشین است
اگر برای تو باشد
قهوه را خوردم تا بیدار بمانم
زیرا عشق من بیدار است و در حال تلاش
پس من هم باید بیدار بمانم
تا وجود مرا کنار خود حس کند
و خستگی در وجودش رخنه نکند
بیدارم و در یادم هست
بیدارم و به او فکر می کنم
بیدارم و دوستش دارم
نمی دانستم قهوه اینقدر خاصیت دارد...
شب است و سکوت است
یاران نم نم می بارد
دلم گرفته است
به یاد تو می افتم و به یاد هدیه تو
گفتی زیر باران باید حافظ خواند
تفالی می زنم به دیوان حافظ
و چه شیرین می گوید حافظ :
برو به کار خود ای واعظ! این چه فریادست؟ | مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتادست؟ | |
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای | نصیحت همه عالم به گوشِ من باد است | |
میان او که خدا آفریدهاست از هیچ | دقیقهایست که هیچ آفریده نگشادست | |
گدای کوی تو از هشت خُلدْ مستغنی ست | اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست | |
اگر چه مستیِ عشقم خراب کرد ولی | اساس هستی من زآن خرابْ آبادست | |
دلا منال ز بیداد و جور یار، که یار | تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست | |
برو فَسانه مخوان و فُسون مدم حافظ! | کز این فسانه و افسون مرا بَسی یادست |
حافظ چه نیکو گفتی از دل خراب من
باران همچنان می بارد
چشمانم را می بندم
و به صدای باران گوش می دهم
باران مرا به یاد تو می اندازد
هر کجا که باشم
به امید آن روز
که من و تو در زیر باران با هم برقصیم
و سرود عشق را فریاد کنیم
به امید آن روز...
آسمان پر از باران است
بیا عاشقانه قدم بزنیم
غزلی بخوانیم
از حافظ
بعد با لبخند
تفسیرش کنیم
بیا عاشقانه قدم بزنیم
از خاطراتمان بگوییم
بخندیم
دلتنگ شویم
فریاد بزنیم
و باز شعر بخوانیم
بیا عاشقانه قدم بزنیم
بیا کودکانه سادگی کنیم
بیا روی جدول ها لی لی کنیم
از روی جوی ها بپریم
تو مرا در آغوش بفشاری
و با لبخندی پاسخت را بدهم
بیا عاشقانه قدم بزنیم
تا آخر باران
تا رفتن ابرهای تیره
تا پیدا شدن رنگین کمان
دستان مهربانت را به من بده
بگذار چتری باشد
بر روی رویاهایم
تا مبادا خیس شود
عشق من در دلم پیداست
می توانی آن را ببینی
اگر عاشقانه به من بنگری
عاشقانه نوازشم کنی
و عاشقانه با من قدم بزنی
حتی اگر آسمان پر از باران باشد
بهترینم
این خواستن بی انتهای من
این تقاضای با تو بودن
در آغوش یکدیگر آرمیدن
این خود عشق است
این که لحظه هایم را با تو تصور می کنم
این که میخواهم خاطرات به یاد ماندنی با تو بسازم
و با تو رویا هام رو بسازم
و در تو غرق شوم
این خود عشق است
وقتی کاری کردی که دیگر کسی غیر از تو برایم جذاب نباشد
باید به فکر امروز می بودی
به فکر امروزی که همه خواسته هام رو با تو بخواهم
و همه رویاهام رو با تو تصور کنم
این همه خواستن و نیاز
نیاز به ابراز احساس
نیاز به یکی شدن با تو
همه و همه با توست
آیا این هوس است که میخوام تو را داشته باشم
فقط تو را
آیا این هوس است که میخواهم تو را در آغوش بکشم
فقط تو را
آیا این هوس است که میخوام هزاران بار ببوسمت
فقط تو را
آیا این هوس است که حسرت در کنارت آرمیدن در دلم مانده است؟
نه این خود عشق است
خود عشق است که خواسته های مرا زیاد می کند
و حریصانه به دنبال با تو بودن هستم
شک نکن
این خود عشق است
بغضی سنگین گلویم را می فشارد
دلم را به درد می آورد
احساسم را لگدکوب می کند
و چشمانم را نمناک..
عشق به بازی گرفته می شود
رنگ می بازد
تغییر می کند
نابود می شود
احساس بی تابی می کند
از یادها می رود
سرد می شود
رویاهایم فراموش می شود
عشقم تغیر می کند
دوست داشتنم به بازی گرفته می شود
روزهای روشن می روند
روزهای بارانی می آیند
امیدم نا امید می شود
دوستت دارم
بی دلیل
می خواهمت
بی انتها
کنارت می مانم
تا ابد
تکرار می کنم
پاسخی نمی گیریم
تغییر می کنی
مرا نمی خواهی
مرا آنطور که هستم نمی خواهی
مرا آنطور که دلت می گوید می خواهی
و دل من
که می شکند
بی صدا
بخاطر آنکه
آنی نبودم که تو انتظار داشتی
بیگانه می شوی
با عشقی که می شناختم
با احساسی که در کنارم داشتم
با قلبی که از آن خود می پنداشتم
تنها می شوم
دوباره تنها می شوم
با قلبی که فکر می کردم جایگاه امنی پیدا کرده است
دلم می گیرد
بغض می کنم
ذهنم به هم می ریزد
فراموش نمی کنم
ایکاش هیچ وقت نیازمان بر احساسمان غلبه نمی کرد
ایکاش هیچ وقت خواسته هایت بر خواستن من چیره نمی شد
ایکاش هیچ وقت از یاد نمی بردی پروانه می شکند هر جند بالهایش سنگی باشد
عشق بی انتها نیست
عشق ابدی نیست
عشق خواستن قلبها نیست
عشق با ارزش نیست
عشق هیچ چیز نیست
کاش هیچ وقت عاشق نشویم....
سلام خدا
آره بازم منم
همون بنده ی همیشگی
همون که همیشه گله میکنه
شکایت داره
عشق من
رویای من
چیزی تا رویاهایمان باقی نمانده
رویاهای دست نیافتنی
دیگر داریم میرسیم
به لحظه وصال
به لحظه فوران عشق
لحظه غرق شدن در چشمان تو
در این لحظات واپسین انتظار
در کنارت هستم
دستت را روی شانه هایم بگذار
به من تکیه کن
تا با هم
پا به پای هم
قدم های آخر را محکم برداریم
دستانت را به من بده
به دستان گرم من
تا رها شویم در اقیانوس احساس
نمی دانی چه هیجانی مرا در بر می گیرد
زمانی که به لحظه اکتشاف تو فکر می کنم
اکتشاف نگاه برنده ات
و زیبایی ذاتی ات
و لبخند زیبایت
عزیزترینم
به من اعتماد کن
چیزی جز عشق انباشته روزها در انتظار تو نیست
عشقی که مجال ابراز نداشته است
و حالا می خواهد خودنمایی و خود ستایی کند.
اجازه بده
تا این دریای سراسر عشق و هیجان را به پایت سرازیر کنم
و نمایش دوست داشتن را با عمق وجودم برایت اجرا کنم
خیلی وقت است که منتظر محیا شدن صحنه نمایش هستم
و چه با شکوه است این نمایش
عشق من
این را بدان
هیچ چیز نمی تواند دوست داشتن من به تو را کم کند
و هیچ کس
تا ابد و هر روز بیشتر از دیروز
دوستت خواهم داشت
آغاز من مبادا روزی به پایان بیندیشی
عاشق تنهای من مبادا روزی از عشق من خسته شوی
با هم عهد بسته ایم مبادا روزی عهدمان را بشکنیم
همسفر شدیم مبادا روزی رفیق نیمه راه شویم
همنفس شدیم مبادا روزی عطر نفسهایت را از من دریغ کنی
من با عطر نفس هایت زنده ام
من با یاد تو زندگی میکنم مبادا روزی فراموشم کنی
من عاشقت شدم
من عاشقانه به عشق تو زندگی می کنم
من با یاد شیرینت زندگی میکنم
می دانستی لحظات با تو بودن زیبا میگذرد
لحظاتی سرشار از عشق...
از اولین آغازمان تا به امروز
عاشقانه با هم مانده ایم
پس بدان اگر در کنار من نباشی با یادت خواهم بود
و در خیالم
در کنارم هستی
با گرمی دستهایت
و نگاه مهربانت
و بوسه های آتشینت...
ای عزیز دور از من
با من باش
در کنارم باش
و تا ابد دوستدارم باش
حتی ممنوع ...
دخترکی بودم
ساده... رها.... بی عشق
دراین زمین شلوغ
من بودم و باران و تنهایی
بی چتر ...
بی قلب ...
بی خاطره ....
من بودم و آدم هایی که
نگاه کردن به چشمهای حریصشان
و اعتماد کردن به دستهای سردشان
هراس انگیز بود
من بودم و
دنیایی پر از بی مهری
بی وفایی
خیانت
من بودم و احساسی
که دلم را شکسته بود
قلبم را ویران کرده بود
و عشق را در وجودم از بین برده بود
که ناگاه
تو از راه رسیدی
با سبدی لبخند
و بغل بغل مهربانی
تو و دستان گرمت
مرا به میهمانی آغوش بردید
آغوشی که هیچ گاه فراموشش نخواهم کرد
و با لاله های داغ و آتشین بوسه
آرامش را به قلب بی قرارم هدیه کردی
تو با عشقی بی انتها
قلب شکسته ام را مرهم نهادی
تا دیگر تا زمانی که زنده هستم
فراموش نکنم
که با عشق
می توان ساخت
می توان شاد بود
می توان کودکانه شیطنت کرد
می توان خندید
می توان زیبا شد
می توان عاشق بود
عاشق عشق تو...
حال من
دخترکی هستم
ساده ...
پر از احساس رهایی...
سرشار از شوق پریدن...
من زنده ام با عشق
عشق به زیبایی
به مهربانی
به بخشندگی
حال وجودم
پر از عشق به باران است
پر از عشق به دوستی با تو
پر از عشق به تو...
عشق ممنوع من
بی تردید
دوستت خواهم داشت
تا ابدیت...
عشق زیبای من
امروز مبهوت قلب مهربان تو شدم
امروز مهربانی من در مقابل قلب بزرگت سر تعظیم فرود آورد
امروز عشق را در سراسر حرکاتت می دیدم
فرشته زمینی من
مهربانیت بی انتهاست
تو نیازی به بهشت نداری
زیرا که هر جا می روی و هرجا هستی
آنجا بهشت است
بهشت من
بهشتی که همه چیزش تویی
هوری آن زیباترین دختر دنیاست
دار و درخت و جویبارش محبت های توست
راستی امروز
که به ناگاه چشمانم در چشمان تو گره خورد
دیدم که زیباترین نگاه دنیا مال من است
پر از محبت و مهربانی
پر از شور و شوق و هیجان
و البته پر از بازیگوشی و شیطنت
نمی دانم کس دیگری غیر از من متوجه شده است یا نه؟
این را می دانم که اگر کسی پی به راز چشمانت ببرد
دیگر نمی تواند از آن جدا شود
فرشته مهربان من
امروز با نهایت خضوع در برابر مهربانیت سر تعظیم فرود می آورم
و در برابر عشقت
و در برابر چشمان بی انتهایت
و خاضعانه به تو می گویم
عشقت مرا به اوج می برد...
اگه دنیا دست من بود
تو رو می آوردم پیش خودم
کنار خودم
برای همیشه
اگه دنیا دست من بود
دل تو رو به اسارت میگرفتم
و به هیچ کس نمی دادم
برای همه عمر
اگه دنیا دست من بود
همه غصه هاتو به آتش می کشیدم
و همه شادی ها را به خانه دلت می آوردم
اگه دنیا دست من بود
هر آنکس که تو را اندکی آزار می دهد
از تو دور می کردم
اگه دنیا دست من بود
تو را شاهزاده رویاهایم می نمودم
و تمام دنیا را به دست بوسی تو می آوردم
اگه دنیا دست من بود
بهشت را برایت چراغانی می کردم
تا تو با قدم هایت
بر سر هر چه هوری است منت بگذاری
اگه دنیا دست من بود
تو را به شلوغ ترین نقطه شهر می بردم
و برای مدت طولانی تو را می بوسیدم
و بلند فریاد می زدم
آهای مردم....
این عشق من است...
محبت , محبت می آفریند
دوستی , دوستی می آورد
و عشق , عشق به دنبال دارد
گریزی از آن نیست
عشق
کلمه ای نیست
که بتوان با پاک کن آن را از بین برد
یا شمع کوچکی
که بتوان آن را خاموش نمود
یا ستاره ای
که با طلوع خورشید
دیگر به چشم نیاید
یا ماهی کوچکی
که در اقیانوس
ناپدید شود
عشق جوانه ای است
که می روید
گل می دهد
در نگاه تو
در لبخند من
در قلب ما
در سرزمین دل !
من در دستان عاشق تو
پر می شوم از زیبایی
و لبریز از احساس
دستان عاشقت را
به من بسپار
بگذار همه ی دنیا بدانند
که ما زنده ایم با عشق
ارمغانی که معبودمان به ما داده
بگذار رها شدن در آغوش تو
آرزوی پرواز من باشد
تابلندای آسمان
و سرود عشق بخوانیم
بگذار سهم من
عشق تو باشد و
دیوانه وار عاشقم کند
جز عشق تو بر فلک دلم شاه مباد وز راز من و تو خلق آگاه مباد
کوته نشود عشق توام زین دل ریش دستم ز سر زلف تو کوتاه مباد