عصای خاطره را به دست می گیرم وبا پرستویی مهاجر سفر می کنم،در این اندیشه ام که دلتنگیم را به پرستو بسپارم تا به دیار دیگری ببرد ؟؟
نه فقط با پرستو به پرواز در می آیم وعصای خاطره بر بال وپر خیالم سنگینی می کند،پرستو نگاهم می کند ومن با ولع نگاهش را می بلعم،پروازش اوج می گیرد ومن با کوه خاطراتم عقب می مانم!
کبوتر دلتنگی بر سینه ام می کوبد ....بیدار می شوم!
باز عصایم را به دست می گیرم تا سفر کنم اما افسوس کوله بار دلتنگی امانم نمی دهد وگریستن تنها همراهی است که دردهایم را درک می کند!!!
امروز غریبانه دلتنگم .......
دلتنگ همدلی ،دلتنگ روشنایی وصفای تو ودلتنگ آفتابی که بی مضایقه بر من می تابانی!
کاش میان دو گلبرگ مریم سپیدی مطلق ببینیم!
عشق زیبای من دوستت دارم به پهنای آسمان و به تعداد ستاره ها!!
من دوستت دارم , اینو بفهم. تو تمام منی و تو همه چیه منی.می خوام هر روز دیوونه تر شم . من با تو زنده میشم.
خنده هایم را با تو تقسیم میکنم
با تو که در کنارت غرق آرامشم
و به گرمای وجودت دلخوشم
و به احساس سرشارت می بالم
دلبستگی به تو عادت نیست
نیاز هم نیست
یک سهم مسلم و بی تکرار
برای این دل خسته و بی آلایش من است
این روزها حال دیگری دارم
به فکر توام
ای ممنوع ترین سیب بهشتی من
چرا این حوای دلتنگ اجازه ی چیدن عشق تو را ندارد؟
و این جمله های تکراری و یخ زده ی بی احساسم
چرا در جستجوی تو هستند اینگونه بی تاب...؟
دنبال لباس تازه ای هستم
برای لحظه هایم
که بی تو بودن را به رنگ حضورت کنند
و یادت را بنشانند کنار لحظه هایم
و آنگاه است که من و تو
دیگر از تنهایی نخواهیم ترسید ....
خوش آمدی به خانه عشق ، سرپناه تو همینجاست تا پایان سرنوشت.
در این فصل سرد
در این روزهای بارانی
و این لحظات سخت دوری دلها از یکدیگر
به سکوت واژه ها می اندیشم
به آغاز می اندیشم و به پایان
آری
چه تجربه ی سختی است دل کندن از گرمای دستان تو
و چقدر خوب به یاد دارم دوستت دارم گفتن های بی دلیلت را...
هنوز در دستانم
حرارتی به جا مانده
که زنده میکند کلمه سخت خداحافظی را
و من می گریم
می دانی
گریه شاید نشان کودکی باشد
و شاید بی دلیل...
اما هنگامی که گونه هایم تر می شود تازه می فهمم
نه کودکم و نه بی دلیل
بلکه پر از احساسم
آری من پر احساسم
ولی احساسی برای تو
برای تو که مرا میرنجانی و بعد دوباره عاشقم می کنی
برای تو که دودل می شوی
و بر سر دوراهی باز با من بودن را انتخاب می کنی
در خانه ی قلبت را به رویم باز کن
مگر نمی بینی تب دارم
ای رویای من
بدان که به تو عادت کرده ام
بی خستگی
و بی تعطیلی
پس بیا آغاز باش برای این پایان سخت
بیا مثل باد. مثل باران
که اتفاقی می اید و همه ی شهر را پر می کند
ببین که عشقت این مزرعه ی خشک را پروراند
پس اگر دلت لرزید و بغضت ترکید
من اینجایم
درست در همان لحظه ی بارانی
با چتری در دست.....
دوست داشتن،آرام،استوار و پروقار و سرشار از نجابت.
من به عشق غروب ، همچو یک بی قرار به انتظار طلوعت دل خوشم و از لحظه غروب تا انتظار طلوعت با گرمی وجودت زنده ام.
عشق پاک من!
من نه تنها به تو نیاز دارم
نه تنها به عشق ورزیدن به تو نیاز دارم
که حتی به آن نیاز دارم که برای تو بنویسم و تو برایم بنویسی
فقط تو
میدانی عشق من؟
وقتی که تو را روبروی خود می بینم
و لبخند ساده ولی زیبایت روی لبهایت مینشیند
برق نگاهم با نگاه نافذت که تا اعماق جانم فرو میرود، گره میخورد
برق شادی در چشمان من چنان میدرخشد که می دانم جان تو را نیز روشن میکند
و شور عشقت که شوق میآفریند
آن گاه دیگر میبینم که من بی وجود تو و عشق تو
هیچم. خاکسترم. خاکستری که اگر عشق نباشد، باد هستیاش را با خود میبرد
پس چگونه نیازمند تو و نوشتن تو نباشم؟
اگر باران عشق تو بر جان من نبارد، چگونه کویری بی حاصل نباشم؟
اگر در دریای عشق تو شناور نباشم چگونه ماهی هستیام زنده بماند؟
اگر عشق تو نباشد چگونه خوشبختی را در این دنیای فانی احساس کنم؟
من نه تنها به عشق تو که حتی به نوشته های تو نیز نیاز دارم.
با زبان و بیان می گویم که مهر تو در جانم نشسته است
و عاشقانه به تو میاندیشم
برایت مینویسم ,مینوسم که بخوانی تا بدانی: در زندگی ام فقط تو را دارم
که بخوانی تا بدانی تنها چیزی که سرکشی ام را آرامش می بخشد فقط تویی.
حالا که فکر میکنم میبینم تو راست میگی من دوستت ندارم
من اگر دوستت داشتم اذیتت نمیکردم ...
من اگر دوستت داشتم آزارت نمیدادم ...
من اگر دوستت داشتم دلت رو نمی شکستم ...
من اگر دوستت داشتم باهات اینجوری رفتار نمیکردم ...
من اگر دوستت داشتم توی ذوقت نمیزدم ....
آره من دوستت نداشتم . . .
ولی وقتی فکر میکنم می بینم اگه دوستت ندارم پس چرا نمیتونم ناراحتیت رو ببینم...
اگه دوستت ندارم پس چرا دلتنگت میشم ...
اگه دوستت ندارم پس چرا وقتی چشماتو میبینم دلم میلرزه ...
اگه دوستت ندارم پس چرا وقتی میخندی انگار دنیا رو بهم دادند ...
اگه دوستت ندارم پس چرا وقتی تو رو در آغوش میگیرم احساس آرامش میکنم ...
اگه دوستت ندارم پس چرا تصور یک لحظه نداشتن تو منو به مرز جنون میبره ...
اگه دوستت ندارم پس چرا الان دارم گریه می کنم ...
نمی دانم واقعا نمیدانم
شاید لیاقت دوست داشتن تو رو نداشتم ....
نمی دانم......
وقتی تو می آیی
مانند یک سلام...
مانند یک بهار....
مانند یک عبور....
از راه می رسی و مرا تازه می کنی
با یک سبد لبخند
با دستانی پرسخاوت
و چشمانی مشتاق....
همراه تو هزار عشق از راه می رسد
همراه تو بهار
بر دشت خشک سینه من سبز می شود.
وقتی تو می آیی
پشت نگاه تو
یک آسمان ستاره پر نور می شود.
وقتی تو می آیی
در کوچه های خلوت و تاریک قلب من
مهتاب می دمد.
وقتی تو می آیی
ای آرزوی گم شده قلب کوچکم...
من نیز با تو به عشق می رسم...
و این را که من نیز حسی چون تو دارم
نمی توانم چشمانم را بر احساس عاشق بودن ببندم
چراکه عشق همچون قطره ای در قلبم برای همیشه باقی خواهد ماند
یک چیزی ذهن من رو به خودش مشغول کرده اگر کسی جوابشو میدونه به من هم بگه
وقتی توی چشمانش نگاه می کنم نا خودآگاه به او می گویم دوستت دارم وقتی این جمله را می گویم ناگاه از خودم می پرسم آیا واقعا دوستش دارم ؟؟ اگر نداشته باشم و به او بگویم ظلم بزرگی در حق او کردم .
چگونه بفهمم دوستش دارم و به خاطر چه دوستش دارم.
نمی دانم جسمش را دوست دارم یا خودش را . خودش می داند که جسمش چقدر برای من جذاب است و چقدر مرا به وجد می آورد. و چشمانش... چشمانش مرا به اعماق خود می برد به انتهای وجودش و آنگاه است که وجودش برایم جذاب می شود و تمام وجودش را از آن خود میخواهم .
زمانی که پیشم نیست دلتنگش می شوم دلتنگ حضورش کنارم و دلتنگ نگاهش ..
آیا هر کسی را دلتنگ می شوی دوستش داری؟؟؟
شاید این ممنوعیت عشق مان است که آن را جذاب کرده است. نمی دانم شاید.....
یکی به من جواب دهد جوابش را نمی دانم یا نمی دانم که می دانم یا می دانم که نمی دانم یا ...
لبخند بزن
مهربانم لبخند بزن
تو در مقابل دوربین چشمانم هستی
همیشه و همیشه
حتی زمانی که تنهایی
لبخند بزن
می خواهم بهترین خاطره را
از چهره ی دوست داشتنیت در یاد داشته باشم
می خواهم وقتی که می روی
عکسی از مهربانی هایت بردارم
در چشمانم
و در ذهنم
تو را مرور کنم
بارها و بارها ...
می بینمت ای بهترین یار
به هر کجا نگاه می کنم
به این آدمها که بی خیال از کنارم می گذرند
و نمی دانند که من به عشق ورزیدن متهم شده ام
و ممنوع است دوست داشتن عزیزترین هم نفسم !
اما تو بخند
همانند شکوفه ای در دفترم
و واژه های نانوشته ام
و باز هم تکرار داستان گرمی لبان تو و گونه های من
و دستان پرمهر تو و اندام تشنه ی من
و خواستن قلبت و خواستن قلب من .....
بخند ای بهترینم
تو در مقابل دوربین چشمانم هستی ....
شب خاطره
به کجا برده ای مرا
در این شب عشق
در این شب عطر شکلات و کادو و عروسک و شمع
در این شب پر از خاطره، در این لحظه ی پر از احساس
به کجا برده ای این دل طوفانی ام را.....
مهربانم،
بوسه هایت از جنس باران
شبنمی شد بر سرخی گونه هایم
و داغی بوسه ات را به پیشانی ام به یادگار نگه میدارم
و نوازش دستانت را به موهایم
آه
این هدیه را تا عمر دارم از خاطر نمیبرم. . .
ای رنگین کمان تماشایی ولی ممنوعم
با هر لبخندت
خورشید را
به میهمانی چشمهایم دعوت کن!
و گلهای سرخ درون سینه ات را
به لمس نگاهم بسپار
تا کلبه ی خوشبختی تو را روزی با گلهای شوقم فرش کنم
و با بوی تنت
بهار را به لحظه های با هم بودنمان بیاورم
و هنگامی که دوستت دارم را در گوشم زمزمه میکنی
طوفان دریای احساسم را متلاطم میسازی
و آنگاه قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت
تا بدانی عاشق ترین پروانه ات خواهم ماند . . .
باور کن.......
&
امروز بعد از یک سال دوستی با عشق ممنوعم بالاخره طعم اولین بوسه او بر روی گونه هایم را چشیدم و به راستی چه شیرین بود این اولین بوسه...
من در این مدت بارها عشقم را غرق بوسه کردم چون او را لایق این همه محبت می دانستم و امروز برای اولین بار بود که جواب بوسه هایم را با بوسه گرفتم . امروز بود که من لایق دریافت این بوسه شدم و در پوست خود نمی گنجم.
من به مانند عشقم قلم گیرایی ندارم ولی به مناسبت اولین بوسه داستان اولین بوسه را به شما تقدیم می کنم:
در زمانهای بسیار قدیم، زن و مردی پینهدوز، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لبهای مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چهکار کنم، ناچار با لب برداشت؛ شیرین بود، ادامه دادند!
مرد پیش خودش دید که یک طوری شد و دوباره نخ را به دهان گذاشت و به زن گفت بیا دوباره نخ در دهانم گیر کرده اون را بردار....
زن هم که مزه نخ در زیر دندانهایش مانده بود جلو رفت و به دهان مرد نزدیک
شد و آرام گفت این بار نوک نخ خیلی کوتاه است باید با زبانم آن را کمی
بیرون بکشم بعد در بیارم.
همین کار راکرد و زبانش را دور تا دور لبهای مرد به چرخش درآورد تا نوک آن را پیدا کند
و در همین هنگام بود که مرد تکه نخ را بیشتر به درون دهنش کشید
و سر نخ در دهان مردک ناپدید شد
زن هم زبان را بیشتر داخل دهان مرد فرو برد تا دنبال سر نخ بگردد
این پیدا کردن سر نخ طولانی منجر به کشف بوسه های عاشقانه شد
بعد آن روززن و مرد دائم در دهان همدیگر نخ پنهان میکردند
و
کارشان هم یادشان رفته بود که پینه دوزی میکنن و همسایه ها هم وقتی جریان
را از پشت پنجره میدیدند برای امتحان و فهمیدن موضوع به خانه میرفتند تا
دنبال پیدا کردن نخ در دهن همدیگرشوند
به مرور زمان نخ دیگر مورد استفاده قرار نگرفت و همین طور خالی خالی بازی میکردند
تا این که الان به این زمان خودمان رسیده.
که گرفتن بوسه از دهان زن ها کار دشواری برای مردها شده....