به نبودنت عادت می کنم
اما
دلم بودنت را می خواهد
می پذیرم رفتنت را
اما
دلم را با خودت می بری
خداحافظی می کنم
اما
نگاهم تو را دنبال می کند
حسودیم می شود
به پیراهنت
چه محکم تو را در بر گرفته
و چه گرم می شود
از حرارت تن مهربانت
حسودیم می شود
به دیوارهای اتاقت
چه بی پروا به تو خیره می شوند
چه آزادانه تو را می نگرند
حسودیم می شود
به انگشتر دستت
چه جایگاه همیشگی ای دارد
و چه مطمئن
سرجای خود آرمیده است
حسودیم می شود
به هوایی که تنفس می کنی
چقدر به تو نزدیک می شود
تا آنجا که به درون تو می رود
حسودیم می شود
به سایه ات
بدون اینکه دیده شود
بدون اینکه پرسیده شود
با توست
همیشه
حسودیم می شود
حتی به قلبت
که صدایت را همیشه می شنود
می دانی
حسودیم می شود
به اطرافت
به هر چیز که تو را لمس کند
که تو را ببیند
که صدایت را بشنود
که تو را داشته باشد
حسودیم می شود
مرا ببخش
ولی
حسودیم می شود
حتی به خودم
که اینچنین
بی اندازه دوستت دارم
سلام وبلاگتون خوبه تونستین به منم سر بزنید
آرزویم این است نتراود اشک از چشم تو هرگز٬ مگر از شوق زیاد ...
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ...
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را میخواهد وبه لبخند تو از خویش رها میگردد ...
و تو را دوست بدارد به همان اندازه٬ که دلت می خواهد ...
سلام





چطوری؟
ولاگه باحالی داری
عاشق جمله های عشقیتم
خوشحال میشم به من هم سری بزنی