دیگر تو را میان غزل هایم در قالب
خیال نمی خواهم
رویای من بدل به حقیقت شو غیر از همین محال نمی خواهم
یا با تو می رسم به بلندایم یا بی تو
محو می شوم از دنیا
دریایی و جنون تو را دارم موجم که اعتدال نمی خواهم
افسانه نه ! ولی غزلی هستم در اوج عاشقانه گی اش کوتاه
در عاشقی شبیه خودم هستم از قصه ها مثال نمی خواهم
آینده ام تو هستی و بختم را در عمق چشمهای تو می بینم
حالا که چشم های تو را دارم از شعر و قهوه فال نمی خواهم
پایان این رقابت بی پایان وقتی رقیب ها همه
جا ماندند
جز دست حلقه کرده ی تو دیگر بر گردنم مدال نمی خواهم
با تو خوشم اگر چه حرامم شد جز غم هر آنچه روزی من بوده است
می خواهمت به قیمت ایمانم ، نه! روزی حلال نمی خواهم
