
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ،مستم
باز می لرزد دلم ،دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ!
های! نپریشی صفای زلفکم را ، دست!
و نریزی آبرویم را ،دل!
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است.

تا طلوع دوباره ات
تنها اندکی باقیست
اما من
بی قرارم
بی قرارم
بی قرار
آی مردم
لحظه ی دیدار یارم نزدیک است
لحظه به لحظه به من نزدیک تر می شود
مشامم آکنده از عطرش شده
حس می کنم نزدیکی وجودش را
بی تابم
دل نگرانم
هراسانم
تا دیدار دوباره اش اندکی بیشتر باقی نمانده...
روزهای بی تو بودن را طاقت آوردم
به امید دیدار دوباره ات
و حال که فرا می رسد...
می ترسم
آی مردم
اندکی می ترسم...